14 01 2026 7677550 شناسه:

جلسه درس اخلاق (1404/10/24)

دانلود فایل صوتی

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

اين بيان نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) در نهج البلاغه با فرمايشات نوراني امام هفتم(سلام الله عليه) شرح مبسوطي دارد. در نهج البلاغه بحث ما در کلمات حکيمانه آن حضرت بود. حضرت در اين بخش از سخنانشان فرمودند: «وَ قَالَ عَلَيهِ السَّلاَمُ: يا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيرِکَ». يک بحث در اين است که انسان تا زنده است بايد کار بکند. يک بيان نوراني صاحب وسائل از وجود مبارک حضرت امير نقل مي‌کند که «مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه‏»؛[1] مردم کشوري که آب دارند خاک دارند امکانات دارند توليد نکنند کشاورزي نکنند کار نکنند نياز خودشان را برطرف نکنند خدا آنها را از رحمت دور کند. تا زنده هستيم بايد کار کنيم. از وجود مبارک حضرت امير سؤال کردند بار اين شتر چيست؟ فرمود هزار درخت خرما. عرض کردند هزار درخت خرما که اينجا جمع نمي‌شود. فرمود اين هسته‌هاي درخت خرما است که من جمع کردم مي‌کارم تا هزار درخت بشود [2]. تا نفس مي‌کشيم بايد کار کنيم، اما کار براي حفظ جامعه، حفظ کشور اسلامي نجات مردم از گراني، نجات مردم از تنگدستي، اين بهترين عبادت است که آدم توليد بکند جامعه را نجات بدهد. حضرت در اينجا فرمود اگر براي خودتان ذخيره بکنيد اين برای ورثه است. توليد بهترين نعمت و برکت اقتصادي است و خدمت است که جامعه را انسان از فقر نجات می­دهد. جامعه فقير گاهي دست اين را نگاه مي‌کند گاهي دست او را نگاه مي‌کند گاهي ابزار اين مي‌شود گاهي ابزار آن مي‌شود. اين حديث نوراني که در روزهاي قبل به عرضتان رسيد از فرمايشات حضرت امير است که فرمود: «مَا ضَرَبَ اللهُ الْعُبَاد بِسُوطٍ أَوْجَعُ مِنَ الْفَقْرِ»[3] سوط با سين و طاء مؤلف يعني تازيانه. فرمود هيچ تازيانه‌اي دردناک‌تر از فقر نيست که انسان با دست خالي به خانه برود.

براي نجات دادن اين جامعه، انسان کار بکند توليد بکند عقل را به کار ببرد خودش را نجات بدهد جامعه را نجات بدهد. در اين جمله نوراني فرمود اگر بيش از مقدار نيازت ذخيره کردي براي ديگري گذاشتي، اما بيش از نيازت براي ديگري کار بکن. جامعه را از گراني و تنگدستي نجات بده. وجود مبارک حضرت امير وقتی که حفاري کردند آب که پيدا شد، تا آب درآمد چشمه جوشيد اولين جمله‌اي که فرمودند «هذه صدقة» اين را من وقف کردم. چه نعمتي بهتر از اينکه انسان بعد از مرگ هم زنده باشد. اگر يک آثار علمي فراهم کرد که زنده است. آثار عملي فراهم کرد که زنده است. فرمود به فکر خودت باش نه به فکر ديگري. ما مي‌توانيم به فکر خودمان باشيم تا قرن‌ها زندگي کنيم. مگر ما نمي‌خواهيم نميريم؟ ما دلمان مي‌خواهد نميريم. مي‌خواهيم هزار سال يا ده هزار سال زندگي کنيم، اين راه دارد. اگر کسي يک اثر خيري گذاشت کتابي نوشته باغي غرس کرده توليدي کرده کارخانه‌اي درست کرده که هزار سال به جامعه خدمت کرده، او هزار سال زنده است. هر روز در نامه عمل او ثواب مي‌نويسند؛ لذا وجود مبارک حضرت در اينجا فرمود: «يا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيرِکَ»، براي ديگري گذاشتي.

فرمايشات ديگري هست که همين فرمايش را شرح مي‌دهد ولي امروز چون در آستانه شهادت وجود مبارک امام هفتم هستيم يک فرمايشی را از آن حضرت نقل کنيم. مستحضر هستيد ما که در قم زندگي مي‌کنيم در کنار سفره اين بي‌بي هستيم که چندين امام نسبت به او اظهار محبت کردند و او به چندين امام وابسته است و امام(سلام الله عليه) زيارت خاصي براي او داشته است. او نوه امام است او فرزند امام است او خواهر امام است او عمه امام است وجود مبارک فاطمه معصومه ذخيره‌اي است که اين همه علما از اينجا برخواسته‌اند. کنار قبرش منشأ برکت است.

اين ابوحمزه ثمالي که آن دعاي نوراني سحر را از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه) نقل مي‌کند يک روحاني بود مدرّس خوبي بود. مردم مي‌ديدند او روزها از کوفه بيرون مي‌آيد مي‌رود بيرون کوفه يک جايي مي‌نشيند و چند نفر هم کنار او هستند گاهي يک نفر گاهي دو نفر يا بيشتر، نمي‌دانستند چرا به آنجا مي‌رود. خيال مي‌کردند که آنجا چون فضاي باز است و هواي خوب دارد آنجا مي‌رود مي‌نشيند. بعدها، بعد از چندين سال که قبر حضرت مطهر حضرت امير روشن شد فهميدند که آنجا مي‌رفت تا در کنار قبر باشد. کنار قبر معصوم بايد حوزه باشد تا برکت داشته باشد، بشود نجف. بعدها شده نجف. اين سرزمين وسيع را مي‌گويند غري _ غري با غين _ و کساني که در آن منطقه زندگي مي‌کنند شناسنامه‌شان را مي‌گويند غروي. اين سرزمين غري يعني سرزمين نجف که يک بيابان خشک محض بود، ابوحمزه ثمالي مي‌رفت مي‌گفت اينجا بايد حوزه علميه باشد. اينجا که ولي خدا دفن است حوزه علميه است. آنجا مي‌رفت و شاگردانش را تربيت مي‌کرد و بعدها بررسي کردند که چرا ابوحمزه آنجا مي‌رود؟ تا زمان امام صادق روشن شد که آنجا قبر مطهر حضرت امير است. ما هم الآن در کنار سفره اين بي‌بي نشسته‌ايم برکات اين بي‌بي و حسنات اين بي‌بي علوم اين بي‌بي دقت‌هاي بي‌بي، ادعيه بي‌بي استجابت دعاي اين بي‌بي شامل حال حوزه و مملکت مي‌شود.

حالا البته از وجود مبارک امام کاظم روايات فراواني رسيده است. غرض اين است که ما وظيفه‌مان اين است که در روزهاي شهادت بحث‌هاي امام‌شناسي داشته باشيم نبايد بگوييم تعطيل است. تعطيل نيست امام‌شناسي هست امامت‌شناسي هست کلمات اينها را بررسي بکنيم بحث بکنيم درس بخوانيم درس بگوييم، اين وظيفه ما در روزهاي شهادت ائمه(عليهم السلام) است نه اينکه تعطيل باشد.

هشام از شاگردان مخصوص وجود مبارک امام کاظم‌(سلام الله عليه) بود حضرت سفارشات خاصي دستورات خاصي رهنمودهاي خاصي به او  داشت. اين فرمايش به منزله يک رساله است. از وجود مبارک حضرت رسيده که اول خود حضرت سؤال مي‌کند که ﴿ فَبَشِّرْ عِبَادِ  * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ [4] آن وقت معنا کرد که بهترين بندگان خدا عقلا هستند. به هشام فرمود «يا هِشامُ إنَّ العَقلَ مَعَ العِلمِ» شما می­خواهيد بگوييد که عقل را خدا در قرآن خيلي ستود اما «العقل ما هو؟»، «العاقل من هو؟». حضرت دارد عقل را معنا مي‌کند. عقل لغةً معنايش معلوم است از عقال است که جلوي بدي و جهل را مي‌گيرد. اين يک توجيه ابتدايي است اما وجود مبارک امام کاظم دارد عقل را معنا مي‌کند هشام هم از بهترين شاگردان حضرت است. فرمود: «يا هِشامُ» خداوند عقل را ستود، بعد فرمود که «يا هِشامُ ثُمَّ بَيَّنَ أَنَّ الَعَقّلَ مَعَ العِلْمِ» تا علم نباشد عقل نيست و علمي که به عقل منتهي نشود جهل است «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[5] اين بيان نوراني حضرت است که قبلاً هم خوانده شد. فرمود بعضي از علما هستند که کشته جهالتشان هستند. جهل مصطلح را ندارند مي‌توانند بخوانند بنويسند ولي گرفتار جهالت‌ هستند کشته جهالت‌ هستند در جنگ داخلي بين علم و جهل، جهل پيروز است «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ‏] لَا يَنْفَعُه‏». اين بيان نوراني حضرت است. اينجا همان بيان نوراني را که حضرت امير فرمود، وجود مبارک امام کاظم دارد براي هشام تشريح مي‌کند. فرمود هشام! اين چنين است که عقل بدون علم نخواهد بود «يا هِشامُ ثُمَّ ذَمَّ الَّذينَ لايَعقِلُونَ» پس مطلب اولش اين است که اگر علم نباشد عقل نيست، چرا؟ چون خود قرآن فرمود: ﴿وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ[6] جز عالم کسي عاقل نمي‌شود. پس کسي که علم نياموخته بخواهد وارد عقل بشود اين طفره است و شدني نيست. اينکه بيان قرآن است اين بيان قرآن را وجود مبارک امام کاظم تشريح مي‌کند تفسير مي‌کند.

فرمود «يا هِشامُ» خداوند «بَيَّنَ أَنَّ الَعَقّلَ مَعَ العِلْمِ» براي اينکه اينجا فرمود: ﴿وَ تِلْكَ الأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلْناسِ وَ ما يَعْقِلُها إلّا العالِموُنَ﴾. يا هِشامُ ثُمَّ ذَمَّ الَّذينَ لايَعقِلُونَ» لا يعقلون يا علم ندارند يا اگر علم دارند علمشان را در راه عقل صرف نمي‌کنند علمشان را وسيله تجارت قرار مي‌دهند «ثُمَّ ذَمَّ الَّذينَ لايَعقِلُونَ فَقالَ: ﴿وَ إذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفْيَنْا عَليَهِ آباءَنا أوَلَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ﴾[7]» حرف پدرانتان را گوش مي‌دهيد آنها که اهل هدايت نيستند چگونه حرف آنها را گوش مي‌دهيد؟ بعد کم‌کم مي‌رسيم به اينکه «يا هِشامُ ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِياءَهُ» مگر اينکه عقلشان را کامل کرده است. و دو چيز حجت خدا بر مردم است «يا هِشامُ إِنَّ للّهِ عَليَ النّاسِ حُجَّتَيْنِ» خدا دو تا حجت دارد که هماهنگ هستند: «حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأَمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاَنْبياهُ وَ الاَئِمَّةُ[عليهم السلام]» اينها حجة الله‌ هستند حرف اينها حجت است. «وَ أَمّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ» اين کدام عقل است که در مقابل روايت است. اينکه در اصول مي‌گويند ادله ما قرآن است و سنت است و عترت است و عقل، اين عقل را مي‌گويند. عقلي که صدر و ذيلش در برابر اهل بيت خضوع دارد. مي‌فهمد کجا خضوع کند مي‌فهمد کجا از اهل بيت سؤال کند، مي‌فهمد کجا اين سؤال‌ها را تنظيم بکند.

خدا کليني را غريق رحمت کند _ قبلاً هم به عرضتان رسيد حتماً اين کار را کرديد _ کلين روستايي است که وقتي شما از تهران به طرف قم تشريف مي‌آوريد ، از ري که گذشتيد يک روستاي کوچکي دست چپ دارد به نام کلين. قبر مرحوم پدرشان هم در همان روستاي کوچک است. او يک طلبه عادي بود. به اوج رسيده است. قوي‌ترين کتاب از کتب اربعه را هم ايشان نوشته است. ايشان به قدري باهوش است يعني طرز حرف زدنش هوشمندانه است طرز کتاب نوشتن هوشمندانه است. همه ما آشنا هستيم که خمس و زکات را فقها کجا مي‌نويسند. باهم مي‌نويسند، خمس يعني خمس، زکات يعني زکات. شما بخواهيد خمس و زکات را ببينيد کجا است، رواياتش در وسائل کنار هم است؛ اما کليني، جلد اول کافي که اصول دين است يعني توحيد است و وحي است و نبوت است و امامت، وقتي امامت تمام شد و نام مبارک حضرت حجت تمام شد، هنوز کتاب نبسته، خمس را ذکر کرده است. اين سر تا پا ادب است و هوش. اگر امامت است بودجه مي‌خواهد. خمس بودجه او است، خمس کاري به زکات ندارد. اين را مي‌گويند فهم. فهم يعني فهم! حتماً يعني حتماً برويد مراجعه کنيد ببينيد که کليني خمس را کجا نوشته است؟ اين هشياري يک فقيه است که خمس غير از زکات است. چرا زکات اجازه نمي‌خواهد خمس اجازه مي‌خواهد؟ خمس بودجه امامت امام است. امام بخواهد امامت بکند بودجه مي‌خواهد. اين بودجه‌اش خمس است. اين سر تا پا ادب است سر تا پا هوش است. اين را که در جايي درس نخوانده است.

همه اين کتاب‌هاي فقهي را که مي‌نويسند ببينيد، خمس و زکات را کنار هم مي‌نويسند اما ايشان زکات را در کتاب فقه عبادات نوشته در قسمت عبادات؛ اما خمس را در اصول دين نوشته است. اگر امامت است بودجه مي‌خواهد. خمس بودجه او است و اگر کسي بخواهد در خمس تصرف بکند بايد به اذن امام باشد. اين را مي‌گويند هوش. اين برای آخرش است. اولش يک مقدمه دارد. سطر آخر يعني سطر آخر! سطر آخر مقدمه، همين کليني(سلام الله عليه) نوشته که «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَابُ»؛[8] قطب فرهنگي دين عقل مردم است. اين حرف بوسيدني نيست؟ قطب احتجاج، قطب زندگي، قطب سياست، قطب اجتماع، قطب حوزه‌ها، قطب دانشگاه‌ها عقل است «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَابُ». اين مي‌شود عقل.

اين است که وجود مبارک امام هفتم فرمود به اينکه خدا يک حجت ظاهري دارد بنام انبياء و اولياء. يک حجت باطني دارد بنام عقل. عقل اين‌قدر محترم است. اين قدر غني است. منتها پيدا نمي‌شود. عقل کجا پيدا مي‌شود؟ ﴿وَ ما يَعْقِلُها إلّا العالِموُنَ﴾، آن علمي که در آن فقط عقل است استدلال است کمياب است. فرمود عاقل را بخواهي پيدا کني بايد بين علما پيدا کني. غير از عالم کسي عاقل نخواهد شد. ما اگر حرم مشرف مي‌شويم در و ديوار را مي‌بوسيم براي اين حرف‌ها است. اين حرف‌ها هيچ جا نيست. اين امام کاظم است فرمود عقل چيز خوبي است اما چه کسي مي‌تواند عاقل بشود؟ اول بايد عالم بشود، علم مقدمه است براي آن نتيجه. علم وسيله است براي آن هدف. اين بيان نوراني امام کاظم(سلام الله عليه) است فرمود که «يا هِشامُ إِنَّ للّهِ عَليَ النّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأَمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاَنْبياهُ وَ الاَئِمَّةُ. وَ أَمّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ»، اگر يک روزي فرصت باشد آخر سوره مبارکه «نساء» را به عرضتان برسانيم که عقل اولاً خيلي کمياب است هر کسي حق ندارد خودش را عاقل خطاب بکند. عقلي که تکليف بياورد در برابر مجنون، بله زياد است، اما عقلي که خدا را بشناسد اسمائش را بشناسد، اين نامتناهي را بتواند درک بکند، کم است. چه کسي مي‌تواند نامتناهي را درک بکند؟ در پايان سوره مبارکه «نساء» آنجا وجود مبارک خدا فرمود که ما انبياء را فرستادم: ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَي اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ[9]، آدم وقتي اين آيه را مي‌خواند مي‌لرزد. خدا است يعني خدا! خدا مي‌گويد من پيغمبر را فرستادم اگر انبياء نمي‌فرستادم پيغمبران را نمي‌فرستادم کتاب آسماني را نمي‌فرستادم عقل در برابر من احتجاج مي‌کرد مي‌گفت تو که مرا آفريدي چرا راهنما نفرستادي؟ اين عقل است که با خدا درگير مي‌شود. حتماً يعني حتماً سوره مبارکه «نساء» را مراجعه کنيد. بخش پاياني را ببينيد که اين چه مي‌خواهد بگويد؟ فرمود: ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَي اللَّهِ﴾ علي الله يعني علي الله! ﴿حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، من اگر پيغمبر نمي‌رستادم مردم عليه منِ خدا احتجاج مي‌کردند مي‌گفتند تو ما را آفريدي راهنما نفرستادي؟ اين عقل است اين عقل کجا پيدا مي‌شود؟ اين عقل با عرف و بناي عقلا و با لغت و اينها پيدا مي‌شود يا با علوم عقلي پيدا مي‌شود؟ اينکه امام کاظم مي‌فرمايد که خدا دو تا حجت دارد انبياء و رسل و ائمه(عليهم السلام) يک طرف، عقل حجت خدا است از طرف ديگر، اين است.

واقع ما پايان سوره مبارکه «نساء» را مي‌خوانيم با خجالت مي‌خوانيم. اين چه جلال و شکوهي است که خدا به عقل داد؟ فرمود براي اينکه شما عليه منِ خدا استدلال نکنيد من انبياء را فرستادم: ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَي اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، اين «بعد» هم ظرف است مفهوم دارد يعني بعد از اينکه انبياء را فرستاديم ديگر هيچ کسي نمي‌تواند حجت بيايد « لِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ[10]» اينجا امام کاظم مي‌فرمايد به اينکه حجت ظاهر انبياء هستند حجت باطنه عقول هستند. «يا هِشامُ إنَّ العاقِلَ» کسي است که حلال او را بس است و گرفتار حرام نشود و مانند آن. بعد «يا هِشامُ كَيْفَ يَزْكُو عِنْدَ اللّهِ عَمَلُكَ وَ أَنْتَ قَدْ شَغَلْتَ عَقْلَكَ»[11]  اگر به غير خدا مي‌انديشي فرمود به اينکه بهره‌اي نمي‌بري و از فيض الهي محروم مي‌شوي. اين يا هشام يا هشام يا هشام تا پايان اين قسمت همه‌اش نور است که عقل را معرفي مي‌کند استدلال را معرفي مي‌کند قلب را معرفي مي‌کند. مي‌گويد قلب همان عقل است قلب چيز ديگري نيست. اين بيان نوراين حضرت امير که گاهي قلب اقبالي دارد ادباري دارد يعني ادراکات گاهي اين‌طور است. اگر انسان ادراکاتش عميق باشد برنمي‌گردد.

غرض اين است که روزهاي وفات آن گريه و عرض ادب و تسليت و تعزيت سرجايش محفوظ است، ولي روزهايي که مربوط به ائمه(عليهم السلام) است به روزهاي امامت‌شناسي بحث امام‌شناسي و بحث کلمات‌شناسي اختصاص يابد، نبايد ما بگوييم حوزه تعطيل است. درس کلامي ما در اين روزها است، هم ذکر مصيبت مي‌شود گريه مي‌کنيم که ثواب خاص خودش را دارد هم امامت‌شناسي است که امام چه کاره است؟ چه به ما داده؟ فرمايش او چيست؟ برهان عقلي او چيست؟ گاهي مي‌بينيد که امام يک فرمايش فرمود، بحث استصحاب را راه انداخت اين امام است. فرمايش امام مربوط به استصحاب  يک سطر بيشتر نيست[12]، اين حوزه را دارد اداره مي‌کند. ساير فرمايشات آنها هم اين است.

غرض اين است که کلمات ائمه(عليهم السلام) اين است، معيار عقل اين است، معيار استدلال اين است و اگر جامعه _ مثل حوزه و دانشگاه _ جامعه عاقلي بود بيگانه طمع نمي‌کردکه خداي ناکرده در ايران اسلامي اتفاق بدی بيفتد. خدا به مردم اين سرزمين عزت و جلال و شکوه بدهد که شما بزرگان اينها را راهنمايي کرديد اينها هم همراه شما اين جلال و شکوه را آفريدند و عظمت ايران را ذات اقدس الهی به وسيله اين نياش‌ها حفظ مي‌کند.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»

 

[1]. وسائل الشيعة، ج17، ص41.

[2]. ر.ک: وسائل الشيعه، ج17، ص41.

[3]. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏20، ص301.

[4] . سوره زمر، آيه17و18

[5] . نهج البلاغة، حکمت107.

[6] . سوره عنکبوت، آيه43.

[7] . سوره بقره، آيه170.

[8]. الکافی، ج1، ص9.

[9] . سوره نساء، آيه165.

[10] . سوره انعام، آيه149.

[11] . الکافی، ج1، ص16-13.

[12]. وسائل الشيعه، ج2، ص356.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق