دیگر اخبار | بایگانی
به همت پژوهشگاه علوم وحیانی معارج؛
نشست علمی «بررسی راهکارهای انتقال آموزه های اسلام به غرب» برگزار شد
نشست علمی «بررسی راهکارهای انتقال آموزه های اسلام به غرب» با حضور حجت الاسلام و المسلمین دکتر رضوی راد رئیس انستیتو علوم انسانی و اسلامی هامبورگ و جمعی از پژوهشگران پژوهشگاه علوم وحیانی معارج در سالن کنفرانس بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسراء برگزار...
برگزاری جلسه مشترك بين پژوهشگاه معارج و دبير كنگره جهاني علوم انساني اسلامي
جلسه مشترک مسئولان پژوهشگاه علوم وحیانی معارج با دکتر عطاء الله رفیعی آتانی دبیر علمی کنگره بین‌المللی علوم انسانی اسلامی، با هدف هم اندیشی برای همكاری مشترك در زمینه تولید علوم انسانی اسلامی مبتنی بر اندیشه اصیل اسلامی، پنج‌شنبه ۱۴ تیرماه در محل این...
برگزاری نشست مشترك پژوهشگاه علوم وحیانی معارج و بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی
نشست مشترك اعضای پژوهشگاه علوم وحیانی معارج و نمایندگان بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی در محل بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسراء برگزار شد.
مقاله؛
واکاوی مفهوم «دین» و«دینی» در نظریه علم دینی آیت‌الله جوادی آملی
این مقاله در پی تبیین برخی مفاهیم پایه در دیدگاه صاحب کتاب منزلت عقل در هندسۀ معرفت دینی است و پاسخ دادن به این پرسش که آیا دو مفهوم «دین» و «دینی» با یکدیگر تفاوت دارند؟ این مقاله ضمن پرداختن به این پرسش بیان تازه‌ای از نظریۀ علم دینی آیت الله...
مقاله؛
مبانی و اهداف تربیت زیست محیطی با تاکید بر اندیشه آیت الله العظمی جوادی آملی
محیط‌زیست و مشکلاتش زندگی انسان را تهدید می‌کند؛ ازاین‌رو تربیت زیست‌محیطی از موضوعات مهم دوران معاصر است. تربیت زیست‌محیطیْ رشد و پرورش دانش‌ها، گرایش‌ها و رفتارهای لازم برای حفظ و آبادانی محیط‌زیست است. هدف این تحقیق، بررسی مبانی و اهداف تربیت...
شکرگزاری، عبادت پرهیزکاران
خدای سبحان، انسان را آفرید تا به کمال شایسته خود نائل شود. انسان برای رسیدن به کمال شایسته خویش، نیازمند راهنمایی است تا از رهگذر این راهنمایی، به هدف خود برسد.
آشنایی با جلد چهارم کتاب ارزشمند رجال تفسیری
جلد چهارم کتاب ارزشمند رجال تفسیری اثر مفسر بزرگ قرآن کریم حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی به همت پژوهشگاه علوم وحیانی معارج تدوین، منتشر و روانه بازار گردیده است.
جلد چهل و پنجم تفسیر شریف تسنیم
جلد چهل و پنجم از تفسیر گران‎سنگ تسنیم، تألیف مفسر بزرگ قرآن کریم حضرت آیت الله جوادی آملی به همت پژوهشگاه علوم وحیانی معارج منتشر شد.
جلد چهل و ششم تفسیر شریف تسنیم
جلد چهل و ششم از تفسیر گران‎سنگ تسنیم، تألیف مفسر بزرگ قرآن کریم حضرت آیت الله جوادی آملی به همت پژوهشگاه علوم وحیانی معارج منتشر شد.
شماره 27 نشریه علمی پژوهشی حکمت اسرا آماده چاپ شد
به حول و قوه الهی و به همت مدیریت نشریات پژوهشگاه علوم وحیانی معارج، شماره بیست و هفتم «فصلنامه علمی پژوهشی حکمت اسرا» آماده چاپ شد.
ـــ ـــ

قرآن، کتابی برای همه نسلها


خداوند، قرآن را همانند ديگر كتاب‏هاي آسماني براي هدايت انسان‏ها فرستاده است: ﴿أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ هُدًى لِّلنَّاس‏﴾.[1] از اين‏رو، بايد زبان آن براي همگان قابل فهم باشد؛ البته چون بعثت در فضاي عرب زبانان صورت گرفت و رسول گرامي (صلي الله عليه و آله و سلم) عرب بود، قرآن نيز به زبان عربي فرود آمد؛

مقدمه

خداوند، قرآن را همانند ديگر كتاب‎هاي آسماني براي هدايت انسان‎ها فرستاده است: ﴿أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ هُدًى لِّلنَّاس‎﴾.[1] از اين‎رو، بايد زبان آن براي همگان قابل فهم باشد؛ البته چون بعثت در فضاي عرب زبانان صورت گرفت و رسول گرامي (صلي الله عليه و آله و سلم) عرب بود، قرآن نيز به زبان عربي فرود آمد؛ ولي به همان دليل كه گذشت، قرآن به زبان عربي مبين، فرو فرستاده شده است: ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمين‎ * عَلى‎ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرين‎ * بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبين﴾[2]؛ روح الأمين آن را بر دلت نازل كرد تا از هشدار دهندگان باشي؛ به زبان عربي روشن. عربي روشن يعني عربي‎اي كه خود آشكار است و چيزهاي ديگر را هويدا مي‎كند.
البته چون حوزه رهنمود قرآن، همه انسان‎ها در هر زمان و مكان است، زبان آن جهاني است؛ يعني مطالب آن جهان‎شمول و قابل فهم براي همه اعصار و امصار است.
زبان قرآن، لغت و ادبيات لفظي نيست؛ زيرا معارف قرآن كريم در چهره لغت و ادبيات عربي بر انسان‎ها نمودار شده است و ناآشنا به زبان عرب، قبل از فراگيري زبان و ادبيات عرب با قرآن آشنا نيست.
مراد از زبان قرآن و همگاني و مردمي بودن آن، سخن گفتن براساس فرهنگ مشترك مردم است؛ انسان‎ها گرچه در لغت و ادبيات از يك دگر بيگانه‎اند و در فرهنگ‎هاي قومي و اقليمي نيز با هم اشتراكي ندارند، امّا در فرهنگ انساني كه همان فرهنگِ فطرت پايدار و تغيير ناپذير است با هم اشتراك دارند و قرآن كريم با همين فرهنگ مشترك با انسان‎ها سخن مي‎گويد.
مخاطب اصلي قرآن، فطرت انسان‎هاست و رسالت اصيل آن نيز شكوفا كردن همين فطرت‎هاست. از اين‎رو، زبان قرآن براي همگان آشنا، و فهمش ميسور همه بشر است؛ و چون زبان قرآن، زبان مشترك همه انسان‎ها در همه اعصار و امصار، و زبان جهاني است، در بهره‎گيري از معارف قرآن، نه بهره‎مندي از فرهنگ خاص شرط است تا بدون آن نيل به اسرار قرآني ميسور نباشد، نه تمدّن ويژه‎اي مانع است تا عدّه‎اي بر اثر داشتن آن از لطايف قرآن محروم باشند.
حضرت محمد بن عبدالله (صلي الله عليه و آله و سلم)، شهره آفاق شده چون شعارش این بود: «أُرسلتُ إلي الأَبيض و الأَسود و الأَحمر»[3]؛ زيرا در پيشگاه وحي و رسالت كه ظهور تام وحدت خداي سبحان است، «كثرت صورت»، محكوم «وحدت سيرت» است و تعدّد زبان، نژاد، اقليم، عادات و آداب و ديگر عوامل گوناگون بيروني، مقهور مِهر سنّت و اتحاد فطرت دروني است.

همگاني بودن فهم قرآن
عمومي بودن فهم قرآن و ميسور بودن ادراك معارفش براي همگان، در آياتي چند تبيين شده است؛ مانند:
1. ﴿يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبين‎﴾[4]؛ اي اهل كتاب! پيامبر ما به سوي شما آمده است كه بسياري از چيزهاي كتاب آسماني خود را كه پوشيده مي‎داشتيد، براي شما بيان مي‎كند و از بسياري از خطاهاي شما در مي‎گذرد؛ قطعاً براي شما از جانب خدا روشنايي و كتاب روشن‎گر آمده است.
2. ﴿يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبينا﴾[5]؛ اي مردم! در حقيقت، براي شما از جانب پروردگارتان برهاني آمده است و ما به سوي شما نوري تابناك فرستاديم.
3. ﴿فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذي أَنْزَلْنا﴾[6]؛ پس، به خدا و پيامبر او و آن نوري كه فرو فرستاديم ايمان آوريد.
4. ﴿فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون‎﴾[7]؛ پس، كساني كه به پيامبر ايمان آورده‎اند و بزرگش داشتند و ياريش كردند و نوري را كه با او نازل شده است پيروي كرده‎اند، آنان همان رستگارانند.
توضيح؛ در اين آيات، از قرآن كريم به «نور»، «كتاب مبين» (روشن و روشن‎گر)[8]و «برهان» (نور سپيد و درخشان) تعبير شده است. گرچه نور درجات و مراتب مختلفي دارد و برخي چشم‎ها از ديدن درجات شديد آن محروم است، اما هيچ كس نمي‎تواند تيره بودن نور يا عجز از شهود اصل آن را ادعا كند.
خداي سبحان كه نور آسمان‎ها و زمين است: ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‎﴾[9]، براي هدايت انسان‎ها نور ويژه‎اي آفريد كه هم خود روشن است در سراسر آن هيچ نقطه مبهم و زاويه تاريكي يافت نمي‎شود و براي ديدن آن نيازي به نوري ديگر نيست و هم روشن‎گر زندگي انسان‎ها در بخش‎هاي گوناگون عقيده، اخلاق و عمل است. نور، هم ذاتاً روشن است و هم روشن‎گر چيزهاي ديگر (الظّاهر بذاته و المُظْهِر لغيره) و هم بي‎نياز از غير است؛ زيرا هر چيز را بايد در پرتو نور ديد، اما نور با چيزي ديگر ديده نمي‎شود؛ بلكه خودش ديده مي‎شود.
قرآن كريم نور است؛ يعني نه در محدوده خود مشتمل بر مطلبي پيچيده، تيره و معمّا گونه است و نه در تبيين حقايق جهان هستي و ترسيم صراط سعادت انسان‎ها گنگ، مبهم، تاريك و نيازمند به غير است.
5. ﴿وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‎ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‎ لِلْمُسْلِمين‎﴾[10]؛ اين كتاب را كه روشن‎گر هر چيزي است و براي مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارت‎ دهنده‎اي است، بر تو نازل كرديم. قرآن كريم تبيان (بيان‎گر) همه معارف ضروري و سودمند براي بشر، و عهده‎دار بيان همه معارف و احكامِ هدايت‎گر، سعادت‎بخش و سيادت‎آفرين جوامع انساني است. از اين‎رو، حتماً در تبيين ره‎آورد خودْ بيّن، روشن و غنّي است، نه مبهم، مجمل و نيازمند به روشن‎گر؛ زيرا كتاب مبهم، قادر بر حلّ معاني و تفسير مطالب خود نيست و هرگز توان تبيين معارف سعادت‎بخش را ندارد. از اين جهت، قرآن كريم نسبت به محدوده داخلي خود، «بيّن» است و نسبت به بيرون از خويش «مُبيِّن».
6. ﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‎ قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾[11]؛ آيا به آيات قرآن نمي‎انديشند يا مگر بر دل‎هايشان قفل‎هايي نهاده شده است؟ دعوت و ترغيب همه انسان‎ها به تدبر در قرآن كريم و توبيخ آن‎ها بر نينديشيدن در آيات قرآني، شاهد گويايي است بر جهاني بودن زبان قرآن و فراگير بودن فهم معارف آن؛ زيرا اگر قرآن با فرهنگ ويژه برخي انسان‎ها سخن مي‎گفت، دعوت همگان به تدبر در آيات آن لغو بود.
7. ﴿قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‎ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيرا﴾[12]؛ بگو: اگر انس و جن گردآيند تا نظير اين قرآن را بياورند، مانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند برخي آن‎ها پشتيبان برخي ديگر باشد.
تحدّي (مبارز طلبي) قرآن كريم، هم جهاني است چنان‎كه از آيه ياد شده بر مي‎آيد و هم جاودانه. لازمه جهاني بودن تحدّي قرآن كريم، امكان فهم همگاني آن است؛ زيرا اين تحدّي، تنها در محور لغت، ادبيات، فصاحت و بلاغت نيست تا مخاطبان آن، تنها عرب‎ زبانان و آشنايان به ادب عربي باشند، بلكه محتوا و فرهنگ خاص آن را نيز شامل مي‎شود.
اعتراف جهانيان به عجز از آفريدن اثري همانند قرآن، در صورتي سودمند است كه محتواي قرآن براي همه آنان قابل فهم باشد؛ وگرنه دعوت به آوردن همانند، براي كتابي كه تعداد بسياري از انسان‎ها زبان ويژه آن را نمي‎فهمند، كاري لغو و خلاف حكمت است.

نكاتي درباره فهم قرآن
1. سخن گفتن قرآن كريم به زبان فطرت انسان‎ها و عمومي بودن فهم آن، بدين معنا نيست كه بهره همگان از اين كتاب الهي يكسان است. معارف قرآني، مراتب فراواني دارد و هر مرتبه آن، بهره گروهي خاص است: «كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ؛ عَلَى الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاء»[13]؛ كتاب خدا مشتمل بر چهار مرتبه است: عبارت، اشاره، لطايف و حقايق؛ عبارت آن براي عموم مردم، و اشاره براي خواص، و لطايف براي اوليا، و حقايق از آنِ انبياست. هر كس به ميزان استعداد و شكوفايي فطرت اصيل خود از قرآن بهره مي‎برد تا به «مقام مكنون» آن منتهي شود؛ مقامي كه تنها پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهل ‎بيت آن حضرت (عليهم‎السلام) به آن راه دارند.
2. قرآن كريم، گرچه كتابي جهاني و جاودانه است و اختصاص به عصر يا منطقه يا گروهي خاص ندارد، اما همگان توفيق بهره‎گيري از آن را ندارند.
گناه و تبه‎كاري، اِلحاد و تقليدِ باطل از گذشتگان، قفل قلب آدمي است و انسان را از تدبّر در معارف و اسرار قرآن باز مي‎دارد: ﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‎ قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾[14]. معارف قرآني در دلِ بسته نفوذ نمي‎كند، اما كساني كه فطرت خويش را حفظ كرده باشند، چه مانند «صُهَيْب» از روم آمده باشند يا مانند «سلمان» از ايران يا مانند «بلال» از حبشه يا همانند «عمّار» و «ابوذر» از سرزمين حجاز برخاسته باشند، همگي در بهره‎مندي از اين كتاب الهي يكسانند؛ زيرا قرآن كريم اختصاصي به اقليم يا نژاد خاصي ندارد؛ بلكه شفاي دردهاي روحي، و عامل هدايت و رحمت براي همه انسان‎هاست: ﴿يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنين‎﴾[15]؛ اي مردم! به يقين، براي شما از جانب پروردگارتان، اندرز و نيز درماني براي محتواي سينه‎ها، و رهنمود و رحمتي براي گروندگان به خدا آمده است.
حاصل آن كه هدايت قرآن، اَصالتاً عمومي است و نيز آياتي مانند: ﴿ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقين‎﴾[16]؛ آن كتاب و قرآن كه ترديدي در آن نيست، هدايت‎گر متّقيان است؛ ﴿إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشاها﴾[17]؛ تو هشدار دهنده كساني هستي كه خشيت داشته باشند؛ ﴿لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا﴾[18] ناظر به اختصاص دعوت قرآن به پارسايان، اهل خشيت و زنده‎دلان نيست؛ بلكه ناظر به بهره‎وري ويژه آنان از قرآن است.
بنابراين، قرآن براي هدايت همگان است؛ ولي تنها انسان‎هاي پارسا و بيدار دل از آن بيمناك مي‎شوند. از اين‎رو، قرآن، هم از انذار اهل خشيت سخن گفته است: ﴿إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشاها﴾[19] و هم سخن از انذار مردم ستيزه‎جو دارد: ﴿وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا﴾[20] و بدين‎گونه به جهاني بودن اصل انذار اشاره دارد؛ زيرا قرآن براي انذار عالميان نازل شد: ﴿لِلْعالَمينَ نَذيرا﴾[21] و كساني كه از انذار بهره مي‎برند، بيدار دلان خداترسند و كساني نيز كه از آن پند نمي‎گيرند و به سوء عاقبت گرفتار، و مشمول وعيدهاي الهي مي‎شوند، افراد لدود و لجوجند.
يكي از دست‎مايه‎هاي لازم براي استفاده از قرآن، فطرت پاك از تيرگي گناه است، حتي دانشمند مادي نيز اگر فطرت توحيدي خود را با تبه‎كاري نيالوده باشد، مي‎تواند از هدايت قرآن بهره‎مند شود؛ اما اگر نور فطرت خود را با ابر عناد ملحدانه خاموش كرده باشد، از قرآن بهره نمي‎برد؛ زيرا كافر كنود با اسطوره پنداشتن قرآن هرگز درباره آن نمي‎انديشد.
3. چون قرآن نسبت به تفهيم فرهنگ فطرت، رسالت ويژه دارد، هيچ يك از داوري‎هاي افراطي‎ها يا تفريطي‎ها درباره آن راست نيست؛ گروهي براي انحصار حجّيت در روايت و روي‎گرداني از قرآن، آن را بي‎زبان و اَبْكم پنداشتند و جز معمّاهاي غير مفهوم چيزي براي آن قائل نبودند و عدّه‎اي ديگر زبان آن را رمزِ محض به معارف باطني پنداشتند كه جز اوحَديِّ مرتاض، هيچ كس به آن دست‎رسي ندارد و گروهي نيز به ابتذال گراييده، صِرف دانستن عربي را براي فهم قرآن كافي انگاشتند و افراد عادي را بدون استاد و راهنما براي فهم معاني قرآن، صالح پنداشتند و نياز به علم تفسير را انكار كردند؛ همه اين اوهامِ منسوج، منسوخ است.
4. عمومي بودن فهم قرآن و ميسور بودن ادراك معارفش براي همگان، بدين معنا نيست كه هر كس، گرچه ناآشنا با قواعد ادبيات عرب يا ناآگاه از علوم پايه ديگر كه در فهم قرآن دخيل است، حق تدبّر در مفاهيم قرآني و استنباط مطالب از قرآن را دارد و سرانجام مي‎تواند به نتيجه استنباط خويش استناد و احتجاج كند؛ بلكه آشناي به قواعد ادبيات عرب و ساير علوم پايه مؤثّر در فهم قرآن، حق تدبّر در مفاهيم آن را دارد و مي‎تواند به حاصل استنباط خود استناد و احتجاج كند.

شيوه‎هاي تبيين معارف در قرآن
خداي سبحان، رسالت‎هاي رسول اكرم (ص) را تلاوت آيات خدا بر مردم، تعليم كتاب و حكمت به انسان‎ها و تزكيه نفوس آنان معرفي مي‎كند: ﴿هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ﴾[22]. جامع اين رسالت‎ها، همانا دعوت به سوي خداست كه سرلوحه برنامه همه انبياي الهي است.
روش‎هاي دعوت به سوي خدا در قرآن كريم، اين‎گونه تبيين شده است: ﴿ادْعُ إِلى‎ سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي‎ هِيَ أَحْسَن‎﴾[23]؛ با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آن به شيوه‎اي كه نيكوتر است، مجادله نما. خداي سبحان كه شيوه‎هاي گوناگون دعوت را به رسول خود آموخت، خود نيز در تبيين و تفهيم معارف قرآني آن‎ها را به كار گرفت.
سرّ استفاده از روش‎هاي گوناگون در دعوت مردم و تعليم آنان، تفاوت درجات فهم و هوش‎مندي انسان‎هاست؛ گرچه همگان از فرهنگ مشترك فطري برخوردارند. به تعبير برخي روايات، انسان‎ها همانند معادن طلا و نقره متفاوتند: «النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة»[24]؛ به‎گونه‎اي كه برخي از مخاطبان قرآن كريم انسان‎هاي ساده‎انديش، و برخي نيز حكيمان فرزانه و ژرف‎انديشان باريك بينند. از اين‎رو، لازم است كتاب جهان‎شمول الهي، معارف فطري را با روش‎هاي متفاوت، و در سطوح گوناگون تبيين كند تا ژرف‎انديشان محقق به بهانه نازل بودن مطالبِ وحي، خود را بي‎نياز از آن نپندارند و ساده‎انديشان مقلِّد نيز به دستاويز پيچيدگيِ معارف آن، خود را محروم نبينند.
بر اين اساس، قرآن كريم، نه تنها از راه حكمت، موعظه و جدال احسن ره‎آورد خويش را ارائه كرده است، بلكه بسياري از معارف خود را در چهره مَثَل نمودار ساخته و از راه تمثيل، آن‎ها را تنزل داده است تا براي مبتديان، تعليم باشد و براي محقّقان و خردپيشگان تأييد؛ در نتيجه، فهمش ميسور همگان شود.
شيوه قرآن در دعوت و تعليم كه ميان حكمت، موعظه و جدال احسن از يك سو، و تمثيل و تشبيه و نقل داستان از سوي ديگر جمع كرده است، در هيچ يك از كتاب‎هاي علوم عقلي و نقلي رواج ندارد؛ زيرا مؤلّفان و مصنّفان آن‎ها تنها به ارايه براهين صرف و استدلال محضِ عقلي يا نقلي بسنده مي‎كنند.
همچنين هرگز در معارف قرآني، مطلب «جَدَلي الطرفين» وجود ندارد و حرم اَمن قرآن از آن مصون است؛ هرچند غافل يا متغافل، تهمت اشتمال قرآن نسبت به چنين مطلبي را روا دارد.

نمونه‎اي از بهره‎گيري قرآن از برهان و تمثيل
گفته شد كه قرآن كريم، افزون بر آن كه براي نوع معارف خود برهان اقامه مي‎كند، براي عمومي كردن فهم آن‎ها مَثَل نيز مي‎زند: ﴿وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ في‎ هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون﴾[25]؛ و در اين قرآن از هرگونه مَثَلي براي مردم آورديم؛ باشد كه آنان پند گيرند.
براي نمونه، گاهي توحيد را در چهره «برهان تمانع» عرضه مي‎كند برهاني كه حكيمان و متكلمان، آن را پيام وزين و سنگين تلقي مي‎كنند و در فهم و تقرير كيفيت تلازمِ «مقدم» و «تالي»، و بطلان تالي آن قياس، اختلاف دارند و گاهي نيز توحيد را در لباس مَثَلي ساده ارايه مي‎كند كه هر امّي درس ناخوانده‎اي توان فهم آن را دارد.
برهان تمانع در قرآن كريم در قالب قياسي استثنايي تبيين شده است. «قضيه شرطيه» و مجموع «مقدم و تالي» آن در اين آيه آمده است: ﴿لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا﴾[26]؛ اگر در آسمان و زمين جز خدا خداياني ديگر وجود داشت، قطعاً زمين و آسمان تباه مي‎شد؛ زيرا هر خدايي ذات و اراده و قدرت مستقل دارد و در نتيجه، دو اراده و قدرت و علم، و دو نوع تشخيص مصلحت خواهيم داشت كه نتيجه آن فساد عالم است.
همچنين «قضيّه حمليه» و بطلان تالي برهان تمانع در اين آيات بيان شده است: ﴿ما تَرى‎ في‎ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‎ مِنْ فُطُور * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسير﴾[27]؛ در آفرينش آن خداي بخشايش‎گر، هيچ‎گونه اختلاف و تفاوتي نمي‎بيني؛ باز بنگر آيا خلل و نقصاني مي‎بيني؟ باز، دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سويت بازگردد.
حاصل برهان قرآني تمانع، چنين است كه تعدّد خدايان، مايه فساد نظام آسمان‎ها و زمين است؛ ليكن در سلسله به هم‎پيوسته آفريده‎هايِ خداي سبحانْ هيچ گونه تفاوت و گسيختگي نيست، پس فرض تعدّد خدايان محال است. در نظام آفرينش هر موجودي در مكان يا مكانت خاص خود قرار دارد و هيچ حلقه‎اي از اين سلسله سرگردان نيست تا بر اثر فوت آن، پيوستگيِ سلسله نيز فوت شود. از اين‎رو، هر چه بيننده در پي يافتن فطور و شكافي در نظام متقن آفرينش پيش رود، خسته و درمانده بر مي‎گردد.
محتواي همين برهان در قالب مَثَلي ساده، اين گونه بيان شده است: آيا خدمت‎گزاري كه چند مولاي درگير و مخالف با هم دارد با خدمت‎گزاري كه يك مولاي خوش خُلْق و سالم دارد، يكسان است: ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلا﴾[28]؛ يعني خدمات خدمت‎گزار دوم، كاملا ً منسجم و هماهنگ است، ليكن خدمات خدمت‎گزار اول، گسيخته و ناهماهنگ است؛ زيرا كارفرماي دومي، مدبر و عاقل، و در نتيجه، كارش منظم است.
اگر عالَم نيز چند خدا داشته باشد، مستلزم چند اشكال است:
1. چون صفت ذاتي خداوند، عين ذات اوست، علم و تشخيص مصلحت هر خدايي عين ذات او است.
2. تعدد ذات، مستلزم تعدد علم، قدرت، اراده و تباين آن‎هاست.
3. مبدأ جهان داراي علم‎ها و قدرت‎ها و اراده‎هاي متباين است كه تعدد مبدأ تصميم و اراده، اثري جز فساد نظم به دنبال نخواهد داشت. بنابراين، اگر جهان داراي مبدئي واحد، با اراده واحد باشد، منظم و باقي است، ولي اگر مبدأهاي متباين با اراده‎هاي متعدد داشته باشد، جهان خاسر و فاني مي‎شود.
يادسپاري؛ تمثيل براي عده‎اي راه‎نما، و براي گروهي راه‎گشاست؛ ولي هرگز نبايد انسان در محدوده مَثَل توقف كند، بلكه بايد مَثَل را روزنه‎اي به گستره ممثَّل دانست و از آن عبور كرد و در سايه اعتصام به مَثَل بالا رفت و از موعظه و جدال احسن نيز بهره‎مند، و از حكمت هم سرشار شد؛ آن‎گاه از مرحله «علم» به مقام «عقل» سفر كرد: ﴿وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُون‎﴾[29]؛ و اين مثل‎ها را براي مردم مي‎زنيم، ولي جز دانشوران، آن‎ها را در نيابند.
در ادامه نيز بايد از «معقول»، سرپلي به سوي «مشهود» ساخت و از «حصول» به «حضور» و از «غيب» به «شهود» و از «علم» به «عين» راه يافت و از منزل اطمينان به مقصد لقاي خداي سبحان رسيد و از آن جا سير بي‎كران «من الله إلي الله فى الله» از خدا، به سوي خدا، در خدا را با نواي «آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَر»[30] آه از كمي توشه و طولاني بودن راه و دوري سفر و با شهود مقصود و حيرت ممدوح ادامه داد، و با امامان معصوم (عليهم‎السلام) هماهنگ شد كه فرمودند: «إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ إِلَهِي‎»[31]؛ خدايا! كمال انقطاع به سوي خودت را به من ارزاني دار و چشم‎هاي دل‎هاي ما را با روشنايي نگاه آن‎ها به سوي خودت نوراني كن تا چشم‎هاي دل‎ها، حجاب‎هاي نوراني را بدرند و به معدن عظمت الهي بپيوندند و ارواح ما به عزّ قدست معلّق شوند.

كاربردهاي مَثَل در قرآن كريم
1. گاهي مَثَل به معناي وصف است: ﴿فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثال‎﴾[32]؛ براي خدا اوصاف ذكر نكنيد. تنها خدا مي‎تواند خود را وصف كند؛ چون انسان تا موصوف را نشناسد، وصف او را هم نمي‎شناسد. از اين‎رو، كسي نمي‎تواند خدا را وصف كند و فقط بندگان مخلَص (به فتحِ لام) مي‎توانند خدا را وصف كنند؛ چون خدا را به اندازه لازم شناخته‎اند.
2. گاهي مَثَل به معناي واقعيتي است كه به عنوان نمونه براي امور واقع ذكر مي‎شود: ﴿وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُون‎﴾[33].
3. گاهي مَثَل به معناي امري است كه در خارج واقع نشده است، ولي به عنوان مطلبي سمبليك و نمادين ذكر مي‎شود؛ چنان‎كه قرآن مي‎فرمايد: ﴿لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‎ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون‎﴾[34]؛ اگر ما قرآن را بر كوه نازل كنيم، كوه متلاشي مي‎شود. اين يك مَثَل است؛ و گرنه قرآن بر كوه نازل نشده و نخواهد شد؛ به خلاف تجلّي خداوند براي موسي (عليه‎السلام) در كوه طور و متلاشي شدن آن كه در خارج واقع شده است.
4. گاهي مَثَل به معناي تمثّل واقعيتي محسوس يا غير محسوس براي موجودي بالاتر است؛ مثلاً دنيا مثال برزخ، و برزخ مثال مرحله عقل و حشر اكبر است. از اين‎رو، ذات اقدس الهي، وقتي اوصاف بهشت را شرح‎مي‎دهد، آن را به عنوان مَثَل ذكر مي‎كند: ﴿مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي‎ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِن‎﴾[35]. اين در حقيقت،وصف بهشت است، ولي ‎اين بهشت حسّي، مثال است‎ براي جنّت عقلي.
توضيح آن‎كه خداي سبحان در بعضي آيات فرمود: وارستگان وارد بهشتي مي‎شوند كه داراي غرفه‎ها و نهرها و انواع ميوه‎هاست و در برخي آيات فرمود: اهل تقوا گذشته از آن‎كه چنين بهشتي دارند، در نزد خدايي هستند كه مليكِ مقتدر است كه اين بهشت ديگري است كه حسّي نيست؛ بلكه عقلي است: ﴿إِنَّ الْمُتَّقينَ في‎ جَنَّاتٍ وَ نَهَر * في‎ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِر﴾[36]. خداي سبحان در آيه‎اي ديگر به اين دو بهشت اشاره فرمود: ﴿وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتان‎﴾[37]؛ براي كسي كه از مقام ربوبي انديشناك باشد، دو بهشت است. همچنين خداوند به دو بهشت ديگر نيز افزون بر آنچه نقل شد اشاره كرده، فرمود: ﴿وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتان‎﴾[38]؛ جداي از آن دو، دو بهشت ديگر است.
بنابراين، هر موجود نازلي نسبت به موجود كاملْ مَثَل است، نه سمبل؛ بلكه اين يك واقعيت است كه عكس واقعيت بالاتر در واقعيت پايين‎تر ظهور كرده است. دنيا واقعيتي است كه مثال برزخ است و برزخ نيز واقعيت دارد و سفسطه نيست، ولي مثال جهان عقل است. عالم عقول و فرشتگان و مجرّدات تام، سفسطه نيست، بلكه مثال اسماي الهي است؛ چنان‎كه اسماي الهي، تعيّنات ذات اقدس الهي است كه آن هويتِ مطلقِ غير متعيّن است.
پس، مثال، گاهي به معناي تمثّل است و تمثّل، پديده‎اي واقعي است كه حقيقت بالاتري را نشان مي‎دهد.
بنابراين، زبان قرآن، شبيه زبان كليله و دمنه نيست كه مطالب آن واقعيت خارجي ندارد و زبانش سمبليك است بلكه زبان قرآن، مثال واقعيت برتر است.
5. گاهي مَثَل از سنخ تمثيل و تشبيه يك واقعيت به يك امر محسوسِ عادي و طبيعي است؛ مانند مَثَل حيات دنيايي در آيه ﴿إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماء﴾[39].
بنابراين، مَثَل در قرآن، چندين معنا دارد و نيز زبان قرآن، سمبليك نيست؛ بلكه بيان واقعيت است.

فرق قرآن با ديگر كتاب‎هاي علمي
قرآن كريم در تبيين معارف الهي، شيوه‎هاي ويژه‎اي دارد كه با روش‎هاي ساير كتاب‎هاي علمي فرق دارد.
توضيح آن‎كه خداي سبحان در مقام تبيين رسالت‎هاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) گاهي تلاوت آيات بر مردم و تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نفوس را ذكر مي‎فرمايد: ﴿هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ﴾[40] و گاهي از خارج كردن انسان‎ها از تاريكي‎هاي جهل و تباهيِ ضلالت به نور هدايت، سخن مي‎گويد: ﴿كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى‎ صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميد﴾[41].
همچنين خداي سبحان، قرآن كريم را ره‎توشه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در ايفاي اين رسالت‎ها و دست‎مايه او در تعليم و تزكيه انسان‎ها مي‎داند: ﴿فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخافُ وَعيد﴾[42] و ﴿وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‎ وَ مَنْ حَوْلَها﴾[43] و ﴿وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدي إِلى‎ صِراطٍ مُسْتَقيم‎﴾[44]؛ يعني بدين‎گونه، روحي از امر خودمان را به سوي تو وحي كرديم. تو، نه ‎مي‎دانستي كتاب چيست و نه ايمان كدام است؛ ولي آن را نوري گردانيديم كه هركس از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مي‎نماييم و به راستي، تو به خوبي به راه راست هدايت مي‎كني.
بر اين اساس، قرآن كريم مانند كتاب‎هاي علمي نيست كه تنها به تبيين مسائل علمي و جهان‎شناسانه بپردازد يا مانند كتاب‎هاي اخلاقي نيست كه تنها به اندرز بسنده كند يا همتاي كتاب‎هاي فقهي و اصولي نيست كه به ذكر احكام فرعي و مباني آن‎ها اكتفا كند و به طور كلي، شيوه‎هاي رايج و معمول در كتب بشري را در پيش گيرد.

روش‎هاي قرآن كريم
قرآن كريم براي رسيدن به اهداف خود كه رسالت جهاني پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) براي تحقق آن است، روش‎هاي ويژه‎اي را برگزيده است كه به برخي از آن‎ها اشاره مي‎شود:
1. استفاده گسترده از تمثيل براي تنزّل دادن معارف سنگين و متعالي.
2. بهره‎گيري از شيوه جدال احسن و پايه قرار دادن پيش‎فرض‎هاي معقول و مقبولِ خصم براي احتجاج با كساني كه در برابر اصل دين يا خصوص قرآن سرسختي نشان مي‎دهند.
3. آميختن معارف و احكام با موعظه و اخلاق و نيز همراهي تعليم كتاب و حكمت با تربيت و تزكيه نفوس و پيوند زدن مسائل نظري با عملي و مسائل اجرايي با ضامن اجراي آن؛ مثلا ً قرآن پس از دستور روزه‎داري، به هدف آن، يعني تحصيل تقوا اشاره مي‎كند: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون‎﴾[45]؛ اي كساني كه ايمان آورده‎ايد! روزه بر شما واجب شد، چنان‎كه بر كساني كه پيش از شما بودند واجب شد؛ تا تقوا پيشه كنيد. همچنين، پس از بيان آفرينشِ لباسي كه اندام انسان را مي‎پوشاند و نگهبان تن است، از لباس تقوا سخن مي‎گويد كه جامه جان آدمي، و بهترين نگهبان آن از حوادث بد اخلاقي است: ﴿يا بَني‎ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُواري سَوْآتِكُمْ وَ ريشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‎ ذلِكَ خَيْرٌ﴾[46]؛ اي فرزندان آدم! در حقيقت ما براي شما لباسي فرو فرستاديم كه عورت‎هاي شما را پوشيده مي‎دارد و براي شما زينتي است؛ و بهترين جامه، لباس تقواست. نيز قرآن در فضايي كه سخن از حجّ و عمره خانه خداست، چون حج و عمره، مستلزم سفر است و سفر نيز زاد و توشه مي‎طلبد، از ره‎توشه تقوا نام مي‎برد كه در سير و سلوك به سوي خدا بهترين زاد است: ﴿ وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّه ... * الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ ... وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‎﴾[47].
همچنين در كنار تبيين برخي از احكام روزه، به حفظ حدود و رعايت تقواي الهي سفارش كرده است: ﴿تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُون‎﴾[48] و نيز همراه دستور دريافت زكات، از تطهير و تزكيه جان آدمي سخن گفته است: ﴿خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها﴾[49]؛ حتي در كنار ساده‎ترين دستورهاي معاشرت‎هاي اجتماعي، از تزكيه روح سخن مي‎گويد؛ مثلاً به مهمان ناخوانده كه قرار ديدار قبلي ندارد، مي‎فرمايد كه در صورت اِكراه و عذر ميزبان از پذيرش، بايد برگردد و نرنجد؛ كه اين بازگشت براي تزكيه روح مناسب‎تر است: ﴿وَ إِنْ قيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى‎ لَكُم﴾[50].
4. داوري قاطع نسبت به اقوال و آراي ديگران؛ قرآن كريم همانند برخي از كتاب‎هاي متداول مجمع اقوال نيست تا فقط آراي مختلف را نقل كند، بلكه نقل‎هاي آن با داوري همراه است. از اين‎رو، اگر مطلبي را نقل كند و سخني در ابطال و ردّ آن نياورد، نشانه امضا و پذيرش آن است؛ نمونه‎اش رد نكردن سخن فرزندِ صالحِ حضرت آدم (عليه‎السلام) است كه معيار پذيرش عمل در نزد خدا را تقوا دانسته است: ﴿قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقين‎﴾[51]. لذا، در برخي روايات، جمله ياد شده «قول الله» ناميده شده است[52] و در كتاب‎هاي فقهي نيز به عنوان «قول الله» مطرح است. قرآن كريم بر اثر داشتن اين ويژگي، «قول فصل» نام گرفته است: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْل‎ * وَ ما هُوَ بِالْهَزْل﴾[53].
نمونه داوري قرآن نسبت به آراي ديگران، ابطال گفته منافقان، پس از نقل آن است: ﴿يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ﴾[54]؛ مي‎گويند: اگر به مدينه برگرديم، قطعاً عزيزتر، زبون‎تر را از آن‎جا بيرون خواهد كرد؛ حال آن‎كه گنجينه‎هاي آسمان و زمين از آن خداست، ولي منافقان در نمي‎يابند. سخن منافقان اين بود كه خود را عزيز مي‎پنداشتند و مؤمنان را ذليل؛ ولي خداوند آن را ابطال كرد. نمونه ديگر، ابطال كلام ياوه آنان درباره محاصره اقتصادي مسلمانان و اِنفاق نكردنِ به همراهان رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) براي تفرّق آنان از اطراف پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است.[55]
گفتني است كه مواعظ و اندرزهاي قرآني كه در كنار احكام و معارف الهي ذكر مي‎شود، گاهي متأخر است؛ مانند مثال‎هاي گذشته، و گاهي متقدم؛ مانند: ﴿وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى‎ بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا﴾[56]؛ زنهار، آنچه را خداوند به سبب آن بعضي از شما را بر بعضي ديگر برتري داده، آرزو كنيد. براي مردان از آنچه به اختيار كسب كرده‎اند، بهره‎اي است و براي زنان نيز از آنچه به اختيار كسب كرده‎اند، بهره‎اي است.
5. پيوند دادن مسائل جهان‎شناسي با خداشناسي؛ يكي از مهم‎ترين فرق‎هاي قرآن كريم با كتب علمي، اين است كه كتاب‎هاي علمي، تنها به بررسي و تبيين سير افقي اشيا و پديده‎هاي جهان مي‎پردازد؛ مثلا در كتاب‎هاي معدن‎شناسي تبيين مي‎شود كه معادن موجود در دل زمين يا كوه، از سال‎هاي قبل، چه تطوراتي را پشت سر گذاشته و پس از اين نيز با گذشت ساليان متمادي، چه تحولاتي را در پيش رو دارد؛ اما قرآن كريم كه كتاب هدايت و نور است و نه كتاب علمي محض، گذشته از نگاه اجمالي به سير افقي اشيا از سير عمودي پديده‎هاي جهان و ارتباط آن‎ها با مبدأ و معاد، سخن‎ها دارد؛ يعني از مبدأ فاعلي و مبدأ غايي سير و تحول موجودات سخن مي‎گويد.
نظير: ﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابيبُ سُود﴾[57]؛ آيا نديده‎اي كه خدا آبي از آسمان فرود آورد و به وسيله آن ميوه‎هايي كه رنگ‎هاي آن‎ها گوناگون است، بيرون آورديم و از برخي كوه‎ها، راه‎ها و رگه‎هاي سپيد و گلگون به رنگ‎هاي مختلف و سياه پُررنگ آفريد؛ ﴿وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِه‎﴾[58]؛ و اوست كسي كه باغ‎هايي با داربست و بدون داربست و خرما بن و كشت‎زار با ميوه‎هاي گوناگون آن و زيتون و انار شبيه به يكديگر و غير شبيه پديد آورد؛ ﴿أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‎ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُون‎﴾[59]؛ آيا كساني كه كفر ورزيدند، ندانستند كه آسمان‎ها و زمين، هر دو به هم پيوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختيم و هر چيز زنده‎اي را از آب پديد آورديم؟! آيا باز هم ايمان نمي‎آورند؟
در اين گونه از آيات قرآني، از مبدأ فاعلي بارش باران و نيز سبب فاعلي حركت حبّه‎هاي جامد به طرف خوشه‎ها و شاخه‎هايي كه از حيات گياهي برخوردار است و نيز از مبدأ اصلي احداث راه‎هاي سفيد و سرخ و سياه كوهستاني و از پديدآورنده انواع ميوه‎ها و دانه‎هاي خوراكي سخن به ميان آمده است؛ حال آن‎كه دانش‎هاي رايج علمي و فلسفي درباره پديده‎هاي معيّن، مانند ستاره و كوه و... يا درباره كل جهان، سير افقي محض دارد؛ يعني تنها بررسي مي‎كند كه پديده‎اي معيّن يا مجموع جهان، قبلا ً چه بوده و اكنون چيست و پس از اين چه مي‎شود، اما از بيان سير عمودي خالي است؛ بر خلاف قرآن كريم كه در تبيين علمي اشيا آن مقدار كه به آن پرداخته است و در تحرير فلسفي اصل جهان، مسير عمودي را اضافه مي‎كند؛ يعني از مبدأ فاعلي و مبدأ غايي و هدف نهايي اشيا سخن مي‎گويد.
6. گزينش صحنه‎هاي درس‎آموز تاريخي در تبيين قصه‎ها؛ قرآن كريم كتاب تاريخ صرف نيست تا وقايع‎نگارانه همه حوادث قصه و واقعه را بنگارد؛ بلكه تنها به بيان بخش‎هايي مي‎پردازد كه با هدف آن (هدايت) هماهنگ باشد، سپس آن را به عنوان سنّت الهي (فلسفه تاريخ) بازگو مي‎كند.
براي نمونه، نام حضرت موساي كليم (عليه‎السلام) بيش از صد بار در قرآن كريم آمده و قصّه آن حضرت در بيست و هشت سوره به شكلي گسترده تبيين شده است؛ اما بخش‎هايي مانند ثبت تاريخ ميلاد و وفات آن حضرت كه به تاريخ و قصّه محض باز مي‎گردد در قرآن نيامده، بلكه فقط به نكات حسّاس و آموزنده داستان پرداخته است؛ مثلا تاريخ تولّد موسي (عليه‎السلام) و مدت شيرخوارگي او در قرآن بيان نشده، ولي از سانحه مهم وحي الهي به مادر موسي كه كودك را در دريا اندازد و نيز از ايجاد طمأنينه در قلب مادر و مژده بازگرداندن فرزند به مادر پس از بزرگ شدن و رسيدن او به بزرگواريِ رسالت، سخن به ميان آمده است.
همچنين تاريخ هجرت موسي (عليه‎السلام) از مصر به مَدْين و نيز زمان مراجعت وي از مدين به مصر در قرآن نيست، ولي از خدمت‎گزاري رايگان موسي (عليه‎السلام) براي تأمين آب دام فرزندان حضرت شعيب (عليه‎السلام) دامداري دختران شعيب و عفاف و پاكدامني آنان، كيفيت آشنايي موسي با شعيب (عليهماالسلام) و چگونگي انتخاب كارگزار كه بايد در كار خويش امين، و بر كار خودْ مسلط و نيرومند باشد و از مشاهده آتش و رفتن به سوي آن و شهود نور و استماعِ كلام توحيدي خداوند از درخت، سخن به ميان آمده است.
7. يكي از اساسي‎ترين فرق‎هاي قرآن كريم با كتاب‎هاي علمي بشري، آن است كه محور اصلي تعليم در فنون بشري، علومي است كه دست‎يابي به آن‎هاد ميسور است؛ اما مدار تعليم در قرآن كريم، علوم و معارفي است كه انسان‎ها بدون استمداد از نور وحي، توان دست‎يابي به آن را ندارند: ﴿كَما أَرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُون‎﴾[60]؛ همان‎گونه كه در ميان شما فرستاده‎اي از خودتان روانه كرديم كه آيات ما را بر شما مي‎خواند و شما را پاك مي‎گرداند و به شما كتاب و حكمت مي‎آموزد و به شما چيزي را ياد مي‎دهد كه خودتان نمي‎توانستيد آن را ياد بگيريد؛ و مانند: ﴿فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَما عَلَّمَكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُون‎﴾[61]؛ خدا را ياد كنيد كه آنچه را نمي‎توانستيد ياد بگيريد به شما آموخت.
انبياي الهي در علومِ قابلِ دست‎يابي و مستقلّات عقلي نيز استعداد بشر را شكوفا كرده‎اند: «يثيروا لهم دفائن العقول»[62]، ولي محور تعليم آنان پرده برداشتن از غيب و نوآوري علمي و معرفتي براي بشر است.
قرآن كريم با تعبير دقيقِ ﴿ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُون﴾ به همين نكته اشعار دارد؛ زيرا اين جمله به معناي «آنچه نمي‎دانستيد» نيست، بلكه به معناي «شما آن نبوديد كه از راه‎هاي عادي آن‎ها را بدانيد» است؛ چنان‎كه خداوند به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با همه استعدادِ ويژه‎اش مي‎فرمايد: ﴿وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظيما﴾[63]؛ خداوند به تو معارفي آموخت كه از راه‎هاي متعارف، توان فرا گيري آن را نداشتي؛ نه بالفعل و نه بالقوه، نه بي‎واسطه و نه با واسطه. از اين‎رو، اين ويژگي قرآن كريم، اختصاص به دوران انحطاط علم ندارد، بلكه همواره و تا ابد، قرآن معلّم علومي است كه بشر را به آن راهي نيست.
قرآن كريم در برخي موارد خاص نيز اين حقيقت را گوش‎زد مي‎كند كه اسرار نهفته و پنهان عالم را تنها در پرتو نور وحي مي‎توان ديد: ﴿كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى‎ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‎ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‎﴾[64]؛ بر شما كارزار واجب شده است؛ در حالي كه براي شما ناگوار است و بسا چيزي را خوش نمي‎داريد و آن براي شما خوب است و بسا چيزي را دوست مي‎داريد و آن براي شما بد است و خدا مي‎داند و شما نمي‎دانيد. اين خطاب، همه افراد را شامل مي‎شود؛ اعم از ضِعاف، اوساط و اَوْحَديِّ از اهل علم و عمل.
8. بيان مصداق و پرهيز از كلّي‎گويي؛ در كتاب‎هاي علمي، متعارف نيست كه در مقام تبيين يك حقيقت، مصاديق آن ذكر شود؛ مثلا ً در تعريف نيكي، نيكان معرفي شوند؛ اما قرآن كريم در آيات خود چنين شيوه‎اي را اعمال كرده است؛ مثلا ً در تبيين بِرّ و نيكي مي‎فرمايد: ﴿لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِر﴾[65]؛ نيكوكاري آن نيست كه روي خود را به سوي مشرق و يا مغرب بگردانيد، بلكه نيكي، كسي است كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورد.
مفسراني كه قرآن كريم را همانند كتاب‎هاي علمي پنداشته‎اند، در اين گونه موارد، در پي يافتن محذوف يا توجيهات ديگري هستند تا اسلوب بياني قرآن را با شيوه‎هاي متداول در فنون علمي هماهنگ كنند؛ غافل از اين كه قرآن كريم يك كتاب علمي محض نيست و از روش‎هاي متعارف كتاب‎هاي علمي بشري پيروي نمي‎كند. از اين‎رو، گاهي به جاي وصف، موصوف را بيان كرده است؛ چنان‎كه به جاي معنا كردن نيكي، نيكان را معرفي كرده است و اين از روش‎هاي كليدي قرآن است.
نمونه ديگر، اين آيات است: ﴿يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُون *‎ إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليم﴾[66]؛ زيرا هماهنگي «مستثنا» و «مستثنا منه» اقتضا مي‎كند كه گفته شود: «إلاّ سلامة القلب»؛ ليكن از ذكر وصف صرف نظر شد و به بيان موصوف پرداخته شد؛ تا همان‎گونه كه در آيه قبل، جامعه را به نيك شدن تشويق مي‎كند نه آن كه تنها نيكي را براي آن‎ها تفسير كند در اين آيات نيز امت اسلامي را به سليم‎القلب شدن برساند؛ نه آن كه تنها سلامت دل را مايه نجات در قيامت بشناساند.
گفتني است كه تبيين مصداق، گاهي در آيات ديگر است، نه در همان آيه مورد بحث؛ چنان‎كه در آيه ﴿... فَبَشِّرْ عِباد * الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه﴾[67] مژده بده بندگان مرا؛ آنان كه قول و گفتار را مي‎شنوند و بهترين آن را تبعيت مي‎كنند پيروي از بهترين سخن مطرح است؛ و مصداق آن در اين آيه تبيين شده است: ﴿وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّني‎ مِنَ الْمُسْلِمين‎﴾[68]؛ و چه كسي خوش‎گفتارتر از آن كس، كه به سوي خدا دعوت كند و كار نيك انجام دهد.
نيز در سوره مبارك «حمد»، ذكري اجمالي و كلي درباره نعمت‎يافتگان آمده است: ﴿ صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ...﴾، اما در سوره مبارك «نساء»، مصداق آنان تبيين شده است: ﴿مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحين﴾[69]. اين آيه، مصداق نعمت يافته‎گان را پيامبران و صدّيقين و شهدا و صالحين دانسته است.
9. تكرار مطالب؛ قرآن، كتاب نور و هدايت است و در مقام هدايت بايد مطلب واحد در هر مناسبت با زباني خاص ادا شود تا ويژگي موعظه داشته باشد؛ بر خلاف كتاب‎هاي علمي كه هر مطلب، تنها در يك جا بيان مي‎شود و تكرار آن سودمند نيست.
سرّ لزوم تكرار در كتاب هدايت، اضلال دايمي شيطان و نفس اَمّاره است كه عامل ضلالت و عذابند و كار آن‎ها، گرچه گاهي كم مي‎شود، ليكن ترك نمي‎شود. از اين‎رو، تكرار ارشاد و هدايت نيز ضروري است.
10. يكي از ظرافت‎هاي ادبي و هنري در بيان قرآني، تغيير ناگهاني سياق است؛ مثلا ً در جمله‎اي كه چندين كلمه با «اِعراب رفع» آمده، در اثنا، كلمه‎اي با «اِعراب نصب» ذكر مي‎شود تا خواننده را متوقف كرده، به تأمل وا دارد؛ مانند آيه ﴿لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقيمينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتيهِمْ أَجْراً عَظيما﴾[70]؛ ليكن راسخان آنان در دانش و مؤمنان، به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل گرديده است، ايمان دارند و خوشا بر نمازگزاران و زكات دهندگان و ايمان آورندگان به خدا و روز بازپسين كه به زودي به آنان پاداش بزرگي خواهيم داد.
در آيه ياد شده، پنج وصف آمده كه سياق ادبي آن‎ها مرفوع بودن آن اوصاف است؛ چنان‎كه دو وصف مقدّم «راسخون و مؤمنون» و دو وصف مؤخّر «مؤتون و مؤمنون» مرفوع است؛ ولي در بين اوصاف مرفوع چهارگانه، يك وصف منصوب ديده مي‎شود و آن وصفِ «مقيمين» است تا توجه متدبّران در قرآن و تاليان كتاب الهي را به اهميت نماز كه ستون دين است، جلب كند؛ همان‎گونه كه در نوشتن تابلوها، برخي از كلمات مانند واژه «شهيد» با رنگ سرخ نوشته مي‎شود تا توجه بيننده را جلب كند. پس، گاهي با تغيير اسلوب و دگرگوني سياق، به ويژگي محتوايي لفظ توجه داده مي‎شود.

[1] ـ سوره بقره، آيه 185.
[2] ـ سوره شعراء، آيات 195 ـ 193.
[3] ـ امالی (شیخ طوسی)، ص 484؛ بحارالأنوار، ج 16، ص 324.
[4] ـ سوره مائده، آيه 15.
[5] ـ سوره نساء، آيه 174.
[6] ـ سوره تغابن، آيه 8.
[7] ـ سوره اعراف، آيه 157.
[8] ـ وصف قرآن به «مبين» در آيات فراواني آمده است؛ مانند: آيه 1 از سوره‏هاي يوسف، حِجْر و نمل؛ آيه 2 از سوره قصص؛ آيه 69 از سوره يس و....
[9] ـ سوره نور، آيه 35.
[10] ـ سوره نحل، آيه 89.
[11] ـ سوره محمّد (ص) آيه 24.
[12] ـ سوره إسراء، آيه 88.
[13] ـ بحارالأنوار، ج 75، ص 278.
[14] ـ سوره محمّد (ص)، آيه 24.
[15] ـ سوره يونس، آيه 57.
[16] ـ سوره بقره، آيه 2.
[17] ـ سوره نازعات، آيه 45.
[18] ـ سوره يس، آيه 70.
[19] ـ سوره نازعات، آيه 45.
[20] ـ سوره مريم، آيه 97.
[21] ـ سوره فرقان، آيه 1.
[22] ـ سوره جمعه، آيه 2.
[23] ـ سوره نحل، آيه 125.
[24] ـ الکافی، ج8، ص 177
[25] ـ سوره زمر، آيه 27.
[26] ـ سوره انبياء، آيه 22.
[27] ـ سوره ملك، آيات 4 ـ 3.
[28] ـ سوره زمر، آيه 29.
[29] ـ سوره عنكبوت، آيه 43.
[30] ـ نهج‏البلاغه، حكمت 77.
[31] ـ اقبال الاعمال، ج 2، ص 687.
[32] ـ سوره نحل، آيه 74.
[33] ـ سوره يس، آيه 13.
[34] ـ سوره حشر، آيه 21.
[35] ـ سوره محمّد (ص)، آيه 15.
[36] ـ سوره قمر، آيات 55 ـ 54.
[37] ـ سوره الرحمن، آيه 46.
[38] ـ سوره الرحمن، آيه 62.
[39] ـ سوره يونس، آيه 24.
[40] ـ سوره جمعه، آيه 2.
[41] ـ سوره ابراهيم، آيه 1.
[42] ـ سوره ق، آيه 45.
[43] ـ سوره شوري، آيه 7.
[44] ـ سوره شوري، آيه 52.
[45] ـ سوره بقره، آيه 183.
[46] ـ سوره اعراف، آيه 26.
[47] ـ سوره بقره، آيات 197 ـ 196.
[48] ـ سوره بقره، آيه 187.
[49] ـ سوره توبه، آيه 103.
[50] ـ سوره نور، آيه 28.
[51] ـ سوره مائده، آيه 27.
[52] ـ نورالثقلين، ج 1، ص 615.
[53] ـ سوره طارق، آيات 14 ـ 13.
[54] ـ سوره منافقون، آيه 8.
[55] ـ سوره منافقون، آيه 7.
[56] ـ سوره نساء، آيه 32.
[57] ـ سوره فاطر، آيه 27.
[58] ـ سوره انعام، آيه 141.
[59] ـ سوره انبياء، آيه 30.
[60] ـ سوره بقره، آيه‏ي151.
[61] ـ سوره بقره، آيه 239.
[62] ـ نهج‏البلاغه، خطبه 1.
[63] ـ سوره نساء، آيه 113.
[64] ـ سوره بقره، آيه 216.
[65] ـ سوره بقره، آيه 177.
[66] ـ سوره شعراء، آيات 89 ـ 88.
[67] ـ سوره زمر، آيات 18 ـ 17.
[68] ـ سوره فصّلت، آيه 33.
[69] ـ سوره نساء، آيه 69.
[70] ـ سوره نساء، آيه 162.