نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

راز جاودانگی عذاب،پاسخ به شبهات خلود از نگاه آیه الله جوادی آملی

 

راز جاودانگی عذاب(پاسخ به شبهات خلود)

از نظرگاه تفسیری و کلامی حضرت آیةالله العظمی جوادی آملی

تدوین و تنظیم:جعفر آریانی

درآمد

با صرف نظر از چیستی مفهوم و ماهیت جرم  و گناه که به دلیل مبانی و صور گوناگونش و تفاوت آن در فرهنگ ها و مکان ها و زمان های مختلف تعریف روشن و ثابتی برای آن ارائه نشده، رعایت تناسب و سازگاری میان جرم و کیفر و گناه و عذاب طبق براهین عقلی و نقلی امری پذیرفته شده است و این موضوع درباره جرم و کیفر دنیوی و قراردادی- که توسط قانون گذاران به لحاظ فرهنگ، عقیده و دین هر جامعه-ای برابر هر جرمی کیفر درخوری وضع می شود- برای همگان بدیهی و روشن است؛ منتها سازگاری کیفرهای اخروی که در متون دینی برای برخی از جرم ها و گناهان بیان شده، ابهام هایی دارد که فهم و هضم آن برای بسیاری آسان نیست و از این رو، زمینه بروز شبهه هایی گردیده است. این نوشتار در صدد است که از نظرگاه تفسیری و کلامی حضرت آیة الله العظمی جوادی آملی به بیان و تنویر راز جاودانگی عذاب اخروی بپردازد و با طرح شبهه ها، پاسخ های علمی و استدلالی جامع و روشنی را برابر آن ها ارائه نماید.

شبهه های ناسازگاری عذاب اخروی با گناه

شبهه هایی را که در باره ناسازگاری خلود و جاودانگی عذاب اخروی با جرم و گناه محدود و موقت دنیوی و نیز ناسازگاری آن با عدالت و رحمت خداوندی مطرح است، می توان در چهار شبهه اساسی  گرد آورد. و اینک! اصل شبهه ها و پاسخ تفصیلی آن ها:

شبهه نخست: ناسازگاری كيفر با عمل

طبق برهان عقلي همانندی یا سازگاری میان کیفر و جرم امری ضروری است، وگرنه کیفر بیش از  جرم و گناه ظالمانه و ناعادلانه به شمار می آید و قرآن کریم نيز در آیات بسیاری به این مطلب تصریح کرده است؛ مانند: (جَزاءً وِفاقا)(نبأ /26)، (ومَن جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجزي اِلاّمِثلَها وهُم لايُظلَمون)(انعام/160)، (والَّذينَ كَسَبوا السَّيءاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثلِها)(يونس/27)، (مَن عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجزي اِلاّمِثلَها)(غافر/40)؛ هرچند ممكن است خداوند در کیفر تخفيف دهد يا عفو كند، چنان   كه فرمود: (فَيَغفِرُ لِمَن يَشاء)(بقره/284). حال با توجه به این مقدمه و با وجود این   که يكي از اسماي حسناي خداي سبحان «عادل» است، ابدی بودن عذاب اخروی برای برخی از جرایم و گناهان چه   گونه با اصل جزای وفاق و عدالت خداوندی توجیه می   شود؟ آیا این کیفر بیش از جرم نیست؟

پاسخ شبهه

بر پایه این شبهه همه كافران معاند باید پس از سپری کردن عذاب برزخی برابر معصیت محدود دنیوی آزاد شوند در حالی كه وقتی قيامت برپا شد اينان تازه از عذاب شديد به عذاب اشد وارد مي   شوند؛ مانند آل فرعون كه خداي سبحان درباره آنان فرمود: (اَلنّارُ يُعرَضونَ عَلَيها غُدُوًّا وعَشيًّا ويَومَ تَقومُ السّاعَةُ اَدخِلوا ءالَ فِرعَونَ اَشَدَّ العَذاب)(غافر/46). اما پاسخ حلی و دفعی شبهه با تبيين رمز و راز خلود روشن می   شود که عمدتاً به شناخت صحیح روح بستگی دارد.

تجرد و ثبات روح

روح امري مجرد، ثابت و مرگ   ناپذير است و از اين رو، چنان   چه كفر، شرک، نفاق و معصيت كه باطن آن   ها آتش است، وصف راسخ روح و ملكه كسي شد، او همواره(در دنیا و آخرت) با عامل عذاب قرين بوده و در آتش جاودان است. روح وجودي مادي نیست تا در طول تاريخ و زمان قرار گيرد و در قيامت سخن از سال و ماه و دوام زماني نيست: (لايَرَونَ فيها شَمسًا و لازَمهَريرا)(انسان/13) بلكه سخن از ثَبات است. دوام در نشئه آخرت به معناي ثبات و يك ساني است نه امتداد زماني و تاريخي؛ یعنی در آن   جا تحول، دگرگوني و مرگ نيست؛ بدین بیان که محدود بودن با نامتناهي بودن منافات دارد نه با ثبات. ممكن است شيئي مجرد از ماده باشد اما مجرد از ماهيت و حد وجودي نباشد. اين شيء از آن رو كه داراي ماهيت و حد است، محدود و تحت اشراف بالاتر از خود است؛ ليكن به لحاظ تجرد از ماده، ثابت است و چون ثابت است همواره مي   ماند. البته لازم ثابت بودن، نامحدود بودن از نظر وجود نيست؛ بلكه ثابت، غير از نامحدود وجودي است که مخصوص خداي سبحان است، پس موجود ممكني مانند روح؛ هرچند مجرد است؛ ولی نمي   توان آن را مثل خدا که هم از ماده و ماهيت و هم از حد وجودي مجرد و منزه است، نامتناهی پنداشت. بنابراین، گرچه روح نامحدود نیست؛ ولی مجرد و  ثابت است و در نتیجه، عامل عذاب و آتش نیز که وصف راسخ و ملکه آن شده، ثابت و پایدار خواهد بود.

تفاوت گناهان

در خلود دوزخيان معاند، اصل عمل و سنگيني آن نيز بايد سنجیده شود؛ زيرا همه گناهان يك سان نيست؛ مثلاً گاهي كسي به دروغ خود را نماينده فلان شخص معرفي مي   كند و گاهي به دروغ خود را فرستاده خداوند مي   نامد؛ اولي كاذب است؛ ولی دومي با يك دروغ كذاب خواهد بود. شيطان فقط با ارتكاب يك گناه که نسبت به آدم تفاخر كرد و گفت: (اَنا خَيرٌ مِنه)(اعراف/12) در برابر خدا قرار گرفت و استكبار ورزید و تشخیص خود را بر تشخيص خدا مقدم دانست! و به همين سبب، به لعنت دایمي خداي سبحان گرفتار آمد: (وَ اِنَّ عَلَيكَ لَعنَتي اِلي يَومِ الدّين)(ص/78) و لعنت خدا، صفت فعل او و همان تعذيب است. تعبير (اِلي يَومِ الدّين) از قبيل تعبير (ثُمَّ اَتِمّوا الصِّيامَ اِلَي الَّيل)(بقره/187) نيست تا به معناي عدم دخول غايت در مُغيّا باشد و آيه چنين معنا شود كه شيطان پس از يوم الدّين ديگر ملعون نيست؛ بلكه معناي آيه ياد شده به كمك آيات ديگر اين است كه تا دنيا هست تو ملعوني و پس از آن نيز تو از پيشگامان اهل جهنم خواهي بود: (لاَملاََنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ ومِمَّن تَبِعَك)(ص/85). نمونه دیگر این که گاهی کسی مؤمنی را به خاطر ایمان به خدا و پیامبر(ص) می کشد، این قتل با چنین انگیزه ای سبب کفر به خدا و خلود(جاودانگی در جهنم) قاتل است؛ ولی گاهی او را به خاطر اختلاف مالی و حقوقی می کشد، این قتل هرچند طبق آیه: (من یقتل مومنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فیها)(نساء/93) به دلیل سنگینی عمل خلود قاتل را در پی دارد؛ لیکن این خلود به معنای مکث طویل(توقف طولانی در جهنم) است؛ زیرا کسی که به خدا و رسولش مؤمن باشد در جهنم خالد نخواهد بود. خودکشی نیز همین حکم را دارد؛ یعنی اگر اقدام شخص به استحلال عمل و انکار حکم قطعی خدا برگردد، نتیجه اش خلود در آتش وگرنه، توقف دراز مدت در جهنم خواهد بود، چنان که امام صادق(ع) فرمود: «من قتل نفسه متعمدا فهو فی نار جهنم خالدا فیها و قال الله تبارک و تعالی: (ولاتقتلوا انفسکم ان الله کان بکم رحیما* و من یفعل ذلک ظلما و عدوانا فسوف نصلیه نارا و کان ذلک علی الله یسیرا)(نساء/30)»(صدوق، 1404: 3/571).

بنابراين، گناهان عادي؛ مانند دروغ، غيبت و سرقت، محدود و كيفر آن نيز محدود است و كسي را به عذاب مستمر دنيا و آخرت گرفتار نمي   كند؛ هرچند انسان در همه عمر مرتكب آن شود؛ ليكن كفر، امري ابدي است؛ زيرا الحاد ريشه توحيد و اصل فطرت را مي   خشكاند. امروز اگر به کسی گفته شود که خداوند وحي و رسالت را براي بشر ضروري دانسته و مي   فرمايد: مردم را بايد قانون الاهي اداره كند؛ ولی او نپذیرد و خدا را انکار کند یا بگوید: خدا نظر خود را گفته است و به نظر ما مردم را بايد دانشمندان بشري اداره كنند، وی همان منطق و سخن شيطان را داراست. بر این پایه، اگر كسي برابر امام معصوم(ع) نیز دست به سلاح بُرد، كافر است چنان   كه گفته شده: «محاربو علي(ع) كَفَرةٌ ومخالفوه فَسَقةٌ»(حلی، (1415): 398) زيرا رسول اكرم (ص) به اميرمؤمنان(ع) فرمود: «حربك حربي»(مجلسی، (1404): 27/203 و 36/337) و كسی كه با پيامبر گرامي(ص) بجنگد، كافر است. در جانب طاعت نيز به لحاظ مقدار اثر عمل، گاهی ارزش يك عمل به اندازه عبادت ثقلين است؛ مانند اين   كه رسول اكرم(ص) درباره جهاد حضرت اميرمؤمنان(ع) فرمود: «لضربة علي(ع) خير منعبادة الثّقلين»(مجلسی، (1404): 39/2) زيرا چنان جهادي سبب غرس درخت توحيد و آبياري ريشه   هاي اصلي اسلام است كه همه خيرات بعدي ميوه شيرين همان شجره طيبه می باشد.

عذاب جاودان، کیفر سازگار

عمل پديدهاي زماني است كه خود رخت برميبندد؛ ولي عصاره آن در جان عامل ميماند و جان آدمي را بهيمي يا شيطاني يا مَلكي ميكند. اعتقاد، نيت و اراده كه منشأ عمل است، در جان ثابت است و هرگز از بين نميرود. بنابراين، عمل محدود ميتواند كيفري نامحدود داشته باشد؛ زيرا عمل نيز مانند خود انسان بدنهاي دارد كه همان حركتهاي خارجي است و روحي دارد كه همان اعتقاد و اراده است و روح عمل به روح عامل پيوسته است و به تدريج در او به صورت ملكه و زوال ناپذير درميآيد. اگر عمل سوء باشد، رنجش ابدي روح عامل را در پي خواهد داشت و انسان به عذاب همیشگی گرفتار ميشود: (بلي من کسب سيئه و احاطت به خطيئته فاولئک اصحاب النار هم فيها خالدون)(بقره/81)؛ (ثُمَّ قيلَ لِلَّذينَ ظَلَموا ذوقواعَذابَ الخُلدِ)(يونس/52) وگرنه به اندازه خود عمل عقاب خواهد شد: (فلا يجزي الذين عملوا السيئات الا ما کانوا يعملون)(قصص/84)؛ (و وجدوا ما عملوا حاضرا و لا يظلم ربّك احدا)(كهف/49). روایات فراوان نیز این مطلب را تأیید می کند: قال النبی(ص): انما هی اعمالکم تردّ الیکم(مجلسی، (1404): 3/90). قال علی(ع): اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجالهم(رضی، (1414): حکمت7).

بنابراین، عذاب جاودان، جزای وفاق و سازگار است: (لایذوقون فیها بردا و لاشرابا* الا حمیما و غساقا* جزائا وفاقا)(نبأ/24-26). شخص طاغي اگر كافر باشد، براي هميشه و اگر مؤمن باشد، زماني محدود در دوزخ مي   ماند؛ چراکه اساس و ميزان مخلد شدن، اعتقاد، اراده و نیت است. راز مطلب آن است كه اعتقاد به اصول دين و ايمان به ره-آورد وحي، گوهري الاهي است كه تحصيل و حفظ آن واجب است. خداي سبحان برابر اين ايمان كه امري عبادي است، پاداش مي   دهد. اين واجب را مؤمن حدوثاً و بقائاً امتثال مي   كند و چون حدوث و بقا يك سان است و مؤمن همواره در حال امتثال امر خداست، هر لحظه و در همه حالات براي او ثواب مي   نويسند. شرك و كفر كه مقابل ايمان است نيز چنين حالتي دارد؛ شرك حدوثاً و بقائاً معصيت كبيره است و از اين   رو، پيوسته براي كافر و مشرك گناه ثبت مي   شود. شرك، كفر و نفاق تاريخ-بردار نيست و اگر كسي هم   چون آل   فرعون كه كفر در قلب وي رسوخ كرده: (وجَحَدوا بِها واستَيقَنَتها اَنفُسُهُم)(نمل/14) ساليان متمادي تعذيب و پس از آن رها و به دنيا منتقل شود، هم   چنان بر كفر و معصيت خود اصرار مي   ورزد: (ولَو تَري اِذ وُقِفوا عَلَي النّارِ فَقالوا يلَيتَنا نُرَدُّ ولانُكَذِّبَ بِءايتِ رَبِّنا ونَكونَ مِنَ المُؤمِنين  بَل بَدا لَهُم ما كانوا يُخفونَ مِن قَبلُ ولَو رُدّوا لَعادوا لِما نُهوا عَنهُ واِنَّهُم لَكذِبون)(انعام/27ـ28).

نكته كلامي و حكمي مزبور در روايت اين   گونه آمده كه راز خلود تبه   كار در آتش نيت اوست كه اگر براي هميشه نيز در دنيا مي   ماند، باز خدا را معصيت مي   كرد: «إنّما خُلّد أهل النّار في النّار لأنّ نيّاتهم كانت في الدّنيا أن لو خلّدوا فيها أن يعصوا الله أبداً»(کلینی، (1407): 2/85). مقصود از نيت در اين روايت كه از بهترين روايات درباره خلود است، اعتقاد راسخ و شاکله ای است که انسان بر اساس آن عمل می کند: (قل کل یعمل علی شاکلته)(اسراء/84) نه فقط ميل قلبي.

محکومان خلود

كفر و نفاق بر خلاف فطرت و عقل نظري و وحي است؛ ولی با اين حال برخي افراد در نبرد بين شهوت و فطرت و غضب و عقل، شهوت و غضب را فاتح كرده و فطرت و عقل را به اسارت آن دو در مي   آورند و در نتیجه، شهوت و غضب آنان امير و عقلشان اسير مي   شود: «كم من عقلٍ أسيرٍ تحت هوي أمير!ٍ»(رضی، (1414): 211) و رذايل براي آن   ها به گونه ای ملكه مي   شود که حتی پس از قيام دليل معتبر و تماميت حجت نيز برابر پیامبران الاهي مقاومت كرده و چنين مي   گويند: (سَواءٌ عَلَينا اَوَعَظتَ اَم لَم تَكُن مِن الوعِظين)(شعراء/136)، چنان   كه خداي سبحان درباره آنان فرمود: (سَواءٌ عَلَيهِم ءَاَنذَرتَهُم اَم لَم تُنذِرهُم لايُؤمِنون)(بقره/6) و هم   چنين فرمود: (وجَحَدوا بِها واستَيقَنَتها اَنفُسُهُم)(نمل/14) و اينان در قيامت نيز به جايي مي   رسند كه مي   گويند: (سَواءٌ عَلَينا اَجَزِعنا اَم صَبَرنا)(ابراهيم/21).

آری، فقط اين گروه از انسان   ها به خلود محكوم اند كه هرگز ايمان نمي   آورند: (واِن يَرَوا كُلَّ ءَايَةٍ لايُؤمِنوا بِها حَتّي اِذا جاءوكَ يُجدِلونَكَ يَقولُ الَّذينَ كَفَروا اِن هذا اِلاّاَسطيرُ الاَوَّلين)(انعام/25) نه موحد گنه   كاري كه به قدر گناه خويش كيفر مي   بيند و چون آلودگي و تيرگي روح او به صورت حال است نه ملكه و بر فرض ملكه بودن در حد فصل مقوم او نيست، اميد توبه و شمول عفو الاهي درباره او وجود دارد و نه كافري كه منشأ كفر او استضعاف فكري است و چون به معارف اسلامي دسترسي نداشته و حجت درباره او تمام نشده، به استضعاف فرهنگي گرفتار آمده و ازاین روست که در آيات الاهي به خلود تهديد نشده؛ بلكه خداي سبحان خود مي   داند بر اساس حکمت و رحمتش با او چه كند؛ کیفر دهد یا ببخشاید: (وءاخَرونَ مُرجَونَ لاَمرِ اللّهِ اِمّا يُعَذِّبُهُم واِمّا يَتوبُ عَلَيهِم واللّهُ عَليمٌ حَكيم)(توبه/106). بنابراین، خلود در جایی مطرح است که حجت تمام شود تا هلاكت پس از بيّنه باشد: (لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَنبَيِّنَة)(انفال/42).

شبهه دوم: ناسازگاري خلود با رحمت الاهي

خدايي که بر اساس براهين عقلي و نقلي ارحم الراحمين و رحمتش نامحدود است، چه   گونه گروهي را به عذاب ابدي کیفر كرده و هرگز آنان را مشمول رحمت خويش قرار نمي   دهد؟ و چه   گونه اجازه مي   دهد آتش عده   اي را چندين بار بسوزاند و براي آن   كه عذاب را احساس كنند دوباره پوست بدنشان را تجديد كرده، هر بار پوست تازه   اي بر آن بروياند: (كُلَّما نَضِجَت جُلودُهُم بَدَّلنهُم جُلودًا غَيرَها لِيَذوقوا العَذاب)(نساء/56)؟

پاسخ شبهه

منشأ اين شبهه عاطفي تلقي کردن رحمت خداوند است که این تلقی نه فقط با خلود؛ بلكه با اصل کیفر نيز سازگار نيست. براي حل شبهه بايد به دو نكته مهم توجه داشت:

يكم. رحمتي كه در مباحث عقلي مطرح است و خداي سبحان نيز با آن رحمان و  فیاض ناميده شده است، امري تكويني و حقيقي است نه عاطفي و انفعالي به معناي رقت قلب و سوزش دل كه حق تعالي از آن منزه است. انسان نبايد هم   چون موري كه داشتن شاخك را كمال مي   داند و مي   پندارد خداي سبحان دو شاخك دارد(بهائي، (1415): 81) اين رأفت و گرايش دل را كه نسبت به انسان في   الجمله كمال است، براي خداي سبحان ثابت بداند.

دوم. رحمت خداي سبحان دو گونه است: یکی رحمت عام و فراگير كه هر موجودي را به اندازه استعدادش به كمال لايق خود نايل مي   كند و هيچ چیزی از قلمرو این رحمت الاهي بيرون نيست و بر هندسه همين رحمت عالم را آفريد و بر پایه آن هر يك از رحمت خاص و غضب مخصوص را در جای خود قرار مي   دهد.  بنابراين، همان   گونه كه اعطاي شيريني به سيب و گلابي رحمت است، اعطاي تلخي به حَنظَل  نيز رحمت است. دیگری رحمت خاص كه ويژه مؤمنان و متقيان است و ديگران از آن بي   بهره   اند: (وَ رَحمَتي وسِعَت كُلَّ شيءٍ فَسَاَكتُبُها لِلَّذينَ يَتَّقونَ ويُؤتونَ الزَّكوةَ والَّذينَ هُم بِءايتِنا يُؤمِنون)(اعراف/156).

خداي سبحان رسول اكرم(ص) را به عنوان رحمة للعالمين معرفي فرمود: (وما اَرسَلنكَ اِلاّرَحمَةً لِلعلَمين)(انبياء/107) با اين   كه آن حضرت هم   چون قرآن كريم دو چهره دارد. خداوند درباره قرآن فرمود: (ونُنَزِّلُ مِنَ القُرءانِ ما هُوَ شِفاءٌ ورَحمَةٌ لِلمُؤمِنينَ ولايَزيدُ الظّلِمينَ اِلاّخَسارا)(اِسراء/82). قرآن در عين حال كه نور است: (قَد جاءَكُم مِنَ اللّهِ نور)(مائده/15) عامل كوري تبه   كاران و كافران است: (هُوَ لِلَّذينَ ءامَنوا هُدًي وشِفاءٌ والَّذينَ لايُؤمِنونَ في ءاذانِهِم وقرٌ وهُوَ عَلَيهِم عَمي)(فصّلت/44)؛ مانند آفتاب كه براي ديدگان سالم نور و سودمند و براي چشمان آسيب ديده و بيمار، زيان   بار است. رسول اكرم(ص) نیز در یک چهره نسبت به مؤمنانْ رؤوف و رحيم است: (لَقَد جاءَكُم رَسولٌ مِن اَنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنينَ رَءوفٌ رَحيم)(توبه/128) و در چهره دیگر نسبت به كافران و منافقانْ جهادگر و غليظ: (ياَيُّهَا النَّبِي جهِدِ الكُفّارَ والمُنفِقينَ واغلُظ عَلَيهِم)(توبه/73).

خداي سبحان بر اساس رحمت عام هم دنياطلب و هم آخرت   طلب را امداد مي   كند و امدادهاي طبيعي او مخصوص خوبان و مؤمنان نيست؛ بلكه بَدان و كافران را نيز شامل می شود: (مَن كانَ يُريدُ العاجِلَةَ عَجَّلنا لَهُ فيها ما نَشاءُ لِمَن نُريدُ ثُمَّ جَعَلنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصلها مَذمومًا مَدحورا * ومَن اَرادَ الاءاخِرَةَ وسَعي لَها سَعيَها وهُوَ مُؤمِنٌ فَاُولئِكَ كانَ سَعيُهُم مَشكورا * كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وهؤُلاءِ مِن عَطاءِ رَبِّكَ وما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحظورا)(اسراء/18ـ20). هر كس هر راهي را برگزيند خداي سبحان وسيله پيشرفت وي را فراهم و او را كمك مي   كند. اگر اين امداد و فراهم كردن وسيله به راهيان راه آخرت اختصاص داشته باشد و راهيان راه دنيا از امداد متناسب با خود محروم باشند، از سويي شبهه اضطرار مطرح مي   شود و از ديگرسو حوزه امتحان تعطيل خواهد شد. البته خداي سبحان هرگز وعده ايجاب كلي به دنياطلبان نداده؛ بلكه فرمود: هر اندازه و هر كس را كه ما بخواهيم به خواسته خود مي   رسد.

بر اساس همین رحمت عام است که جهنم نعمت و رحمت به شمار مي   آيد: (يُرسَلُ عَلَيكُما شواظٌ مِن نارٍ ونُحاسٌ فَلا تَنتَصِران*... هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي يُكَذِّبُ بِهَا المُجرِمون* يَطوفونَ بَينَها وبَينَ حَميمٍ ءان* فَبِاَي ءالاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان)(الرحمن/35ـ45) ليكن در مقابل بهشت كه رحمت خاص است، غضب و جايگاه عذاب است. حضرت اميرمؤمنان(ع) فرمود: هيچ رحمتي در جهنم وجود ندارد: «دارٌ ليس فيها رحمةٌ»(رضی، (1414): نامه27، بند10)، همان   گونه كه در بهشت نيز غضب و كاري كه منشأ غضب باشد، وجود ندارد. (ولاخَوفٌ عَلَيهِم ولاهُم يَحزَنون)(بقره/62)، (لايَمَسُّنا فيها نَصَبٌ ولايَمَسُّنا فيها لُغوب)(فاطر/35)، (لالَغوٌ فيها ولاتَأثيم)(طور/23). آيه شريفه: (عَذابي اُصيبُ بِهِ مَن اَشاءُ ورَحمَتي وسِعَت كُلَّ شيءٍ فَسَاَكتُبُها لِلَّذينَ يَتَّقونَ ويُؤتونَ الزَّكوةَ والَّذينَ هُم بِءايتِنا يُؤمِنون)(اعراف/156) از جامع   ترين آياتي است كه دربردارنده این سه مطلب است: مطلق بودن رحمت حق، وجود رحمتي خاص براي عده   اي خاص و عذابي مخصوص بر گروهي مخصوص. اين رحمت خاص و عذاب مخصوص، زير پوشش آن رحمت مطلق است.

 

معناي نامحدود بودن رحمت الاهي در رحمت عام با معناي آن در رحمت خاص متفاوت است؛ زيرا رحمت عام اصلاً مقابل ندارد؛ ولي رحمت خاص مقابل دارد و آن غضب است. راز نامتناهي بودن رحمت عام اين است كه كارهاي الاهي نامحدود است و همگي تحت عنوان رحمت عام انجام مي   شود و سرّ نامتناهي بودن رحمت خاص نيز اين است كه بهشت و نعمت   هاي آن غير منقطع است؛ هر چند به لحاظ تقابل با غضب كه دوزخ مظهر آن است، محدود است.

بنابراین، آن   چه در جهان وجود دارد حتي عذاب، بر اساس رحمت مطلق حق تعالي است؛ هرچند عذاب نسبت به بهشتيانْ غضب است نه رحمت. غضب را رحمت عام هدايت مي   كند؛ زيرا رحمت خدا بر غضب او سابق است: «يا من سبقت رحمتُه غضبَه»(مجلسی، (1404): 91/239؛ قمی، مفاتيح الجنان، دعاي جوشن كبير)؛ بدين معنا كه غضب هرجا بخواهد ظهور كند رحمت بايد دستور دهد: «أنت الّذي تَسعي رحمتُه أمام غضبه»(امام سجاد، (1379): دعاي16). رحمت خدا بيش از غضب اوست و از نشانه   هاي آن اين است كه شمار درهاي بهشت افزون بر درهاي جهنم است(مجلسی، (1404): 8/128و144و170)، هم   چنين جهنم، جزايي وفاق و مطابق عمل است نه بيش از آن؛ اما بهشت، پاداشي بيش از عمل است؛ زيرا پاداش به كار خير ده برابر يا بيش تراست؛ اما كيفر تبه   كاري مطابق همان گناه.

به هر تقدير، خداي سبحان با وصف رحمت مطلق، خطوط هماهنگ و منسجم نقشه عالم را ترسيم كرده و بر طبق آن عده   اي را مي   نوازد و گروهي را مي   گدازد، چنان   كه همين خداي رحمان خلود را تنظيم كرده است. طبق نقشه و مهندسي رحمت مطلق، وجود جهنم براي كيفر تبه   كار ضروري است؛ جهنم مظهر عدل خداست که اگر نباشد، بر ظالمان كيفري نخواهد بود و در اين صورت ظالم و عادل يك سان مي   شود كه اين تساوي مذمومْ نقص و بر خلاف رحمت مطلق است: (اَم حَسِبَ الَّذينَ اجتَرَحوا السَّيءاتِ اَن نَجعَلَهُم كالَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّلِحتِ سَواءً مَحياهُم ومَماتُهُم ساءَ ما يَحكُمون)(جاثيه/21). انتقام گرفتن از ظالم نسبت به او عذاب و غضب است؛ ليكن در كل نظامْ رحمت است. در آیه شریفه: (فَقُطِعَ دابِرُ القَومِ الَّذينَ ظَلَموا والحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العلَمين)(انعام/45) خدای سبحان پس از این که فرمود: بيخ و بن ستم   گران بريده شد، نفرمود: «إنّ الله منتقم» يا «إنّ الله شديد العذاب» بلكه فرمود: (والحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العلَمين) و حمد براي نعمت است. ريشه کنی ستم   گران گرچه براي آن   ها عذاب و غضب است؛ ولي براي ديگران و نسبت به مجموع نظام آفرينش عدل و نعمت است. پس اوّلاً زمام كار جهان به دست خداي رحمان است نه خداي منتقم؛ چراکه انتقام را رحمت، رهبري و هدايت مي   كند كه كجا اعمال شود و كجا عفو كند. ثانياً هم   چنان   كه انتقام الاهي براي تشفي خويش و احساسي نيست، رحمت الاهي نيز مهر عاطفي نيست. بنابراین، خلود نه تنها با رحمت خداوند منافات ندارد؛ بلكه از مقتضيات رحمت مطلق اوست. افزون بر اين، بيش   تر انسان   ها از ترس دوزخ، اعمال طالح و ناشايست را ترك مي   كنند و ازاين   رو، عالمي كه در آن جهنم نباشد، ناقص است؛ مانند نقشه كاملي كه مهندسي ماهر براي خانه   اي ترسيم كرده و در آن همه لوازم و اجزاي خانه و از آن جمله كتابخانه و كنيف آمده است. كنيف در مقایسه با كتابخانه جاي بدي است؛ ليكن در كل نقشه خانه جاي خوبي است.

ارحم الراحمين و خشونت

خداي سبحان به طور مطلق ارحم الراحمين است؛ يعني ممكن نيست موجودي نسبت به خود يا ديگري از ذات حق تعالي نسبت به او يا ديگري رؤوف   تر و رحيم   تر باشد. راز مطلب آن است كه رحمت به معناي اعطاي كمال وجودي، كمالي حقيقي است كه نيازمند معرفت، قدرت، سخا و جود است. كسي كه نداند سعادت و كمال ديگري در چيست و نداند از چه راه به او خير برساند يا بداند؛ ولي توان خير رساندن به او را نداشته باشد يا عالم و قادر باشد؛ اما جود و سخا و گذشت در او نباشد، رحمت او بالفعل نيست و نمي   تواند نسبت به ديگري مهربان باشد. پس بود و نبود و قوت و ضعف رحمت، به بود و نبود و قوت و ضعف امور ياد شده بستگي دارد و چون هيچ موجودي در این امور همانند خداي سبحان نيست، پس هيچ موجودي در رأفت و رحمت مانند او نخواهد بود.

از نشانه   هاي رحمت الاهي اين است كه ملك   الموت را فرموده تا قبض روح و مرگ بشر را از پا شروع كند نه از سر؛ به نحوي كه در آخرين لحظات نيز هم   چنان برخي مشاعر فعال باشد(مجلسی، (1404): 6/172). از اينرو، در مرگ   هاي عادي ابتدا پا بي   حس شده و مي   ميرد تا اگر انسان در همان حال خدا را خواند، خداي سبحان تا آخرين لحظه وي را مشمول رحمت خويش سازد؛ زيرا در آن لحظه نيز ذكر خدا پذيرفته است؛ هرچند توبه مقبول نباشد. سعه رحمت الاهي را از حديث رسول گرامي(ص) مي   توان استنباط كرد كه طبق آن، پس از دعا و خواست آن حضرت كه: خدايا محاسبه اعمال امت مرا در قيامت به خود من بسپار تا اگر گنه   كاري در ميان آنان باشد من در برابر پيامبران ديگر شرمنده نشوم، خداي سبحان فرمود: محاسبه اعمال امت تو را خودم بر عهده دارم تا اگر نقص، عيب و خللي در ديوان آنان باشد در حضور تو شرمنده نشوند(پاینده، (1361): 1/98، عدد558).

رحمت الاهي را بايد از مهر عاطفي و گذشت احساسي جدا كرد و از اينرو، در مسائل تشريعي فرمود: در اجراي حدود الاهي رأفت را وانهيد و دل   سوزي نكنيد: (الزّانِيَةُ والزّاني فَاجلِدوا كُلَّ وحِدٍ مِنهُما مِائَةَ جَلدَةٍ ولاَتَأخُذكُم بِهِما رَأفَةٌ فيدينِ اللّه)(نور/2). صدور چنين فرمان   هاي سخت، به ويژه دستور رجم برخي بزه   كاران گواه آن است كه در مسائل ديني عواطف نفساني راه ندارد؛ زيرا دين، دين عقل است نه عاطفه. نقل و عقل، عاطفه را زير پوشش گرفته، محل إعمال يا عدم إعمال آن را معين مي   كنند؛ گاه دستور رأفت مي   دهند: (رُحَماءُ بَينَهُم) و گاهي فرمان خشونت: (اَشِدّاءُ عَلَي الكُفّار)(فتح/29).

 همان خداي ارحم الراحمين با استجابت دعاي حضرت نوح(ع): (رَبِّ لاتَذَر عَلَي الاَرضِ مِنَ الكفِرينَ دَيّارا)(نوح/26) با ريزش آب از آسمان و جوشش آن از زمين، همه آن كافران را غرق كرد و سپس آنان را با آتش برزخي كيفر داد: (فَفَتَحنا اَبوبَ السَّماءِ بِماءٍ مُنهَمِر* وفَجَّرنَا الاَرضَ عُيونًا فالتَقَي الماءُ عَلي اَمرٍ قَد قُدِر)(قمر/11ـ12)، (اُغرِقوا فَاُدخِلوا نارا)(نوح/25) و همو در مسأله عذاب، افزون بر آن   كه اصل جهنم و عذاب   هاي آن را هم   چون بهشت و نعمت   هاي آن در شمار آلاي خود بازگو مي   كند و در اين باره از جن و انس اقرار مي   گيرد: (يُرسَلُ عَلَيكُما شواظٌ مِن نارٍ ونُحاسٌ فَلا تَنتَصِران... هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي يُكَذِّبُ بِهَا المُجرِمون* يَطوفونَ بَينَها وبَينَ حَميمٍ ءان* فَبِاَي ءالاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان)(الرحمن/35ـ45)، چنين مي   فرمايد: هيچ   كس آن   گونه كه من در قيامت كافران را تعذيب مي   كنم، عذاب نمي   كند: (فَيَومَئِذٍ لايُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَد * ولايوثِقُ وثاقَهُ اَحَد)(فجر/25ـ26).

انسان همان   گونه كه از ادراك نعمت بهشتي ناتوان است: (فَلا تَعلَمُ نَفسٌ ما اُخفِي لَهُم مِن قُرَّةِ اَعيُن)(سجده/17) چه   گونگي تعذيب در جهنم را نيز نمي   تواند ادراك كند. خداي سبحان در تعذيب چنان سخت   گير است كه به تبه   كار اجازه عذرخواهي هم نمي   دهد تا با اعتذار، به لحاظ رواني مقداري خويش را سبك كند: (ولايُؤذَنُ لَهُم فَيَعتَذِرون)(مرسلات/36). بنابراين، نبايد پنداشت كار خداي رحمان فقط رحمت و رأفت است؛ بلكه همو گروهي را عذاب مي   كند، چنان که حضرت ابراهيم(ع) بدون اشاره به وصف قهار و منتقم بودن خداي سبحان، به آزر فرمود: ممكن است رحمان به تو آسيبي رساند: (ياَبَتِ اِنّي اَخافُ اَن يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحمنِ فَتَكونَ لِلشَّيطنِ وَليّا)(مريم/45)؛ يعني آن   چه را لازم استعداد توست به تو بدهد. حضرت اميرمؤمنان(ع) نيز در اين باره فرمود: «هو الّذي اشتدّت نقمته علي أعدائه في سعة رحمته، واتّسعت رحمته لأوليائه في شدّة نقمته»(رضی، (1414): خطبه90، بند6).

خداوند سبحان چنان   چه بخواهد با عدل رفتار كند و هر ظلم و تباهي را كيفر دهد، جنبنده   اي روي زمين نمي   ماند؛ زيرا بسياري از انسان   ها به سوي تباهي رفته   اند: (ولَو يُؤاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِظُلمِهِم ما تَرَكَ عَلَيها مِن دابَّة)(نحل/61)، (ولَو يُؤاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِما كَسَبوا ما تَرَكَ عَلي ظَهرِها مِن دابَّة)(فاطر/45) ليكن او در دنيا و آخرت، از بسياري از لغزش   هاي انسان   ها مي   گذرد و لغزش   هاي بسياري از مردم را ناديده مي   گيرد و فقط اندكي از مردم را درباره برخی از گناهان به عذاب گرفتار مي   كند.

شبهه سوم: ابدي نبودن آتش دوزخ

گرچه كافران تا آتش هست همواره در آن به سر مي   برند؛ ليكن آتشْ ابدي نيست و سرانجام خاموش خواهد شد و از بين خواهد رفت و از آن پس چون آتش نيست، تعذيب هم نيست و اما سخن خداي سبحان که فرمود: (مَأوهُم جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَت زِدنهُم سَعيرا))اِسراء/97)؛ هرگاه جهنم به افسردگي گرايد ما آن را بيش   تر بر مي   افروزيم، بدين معناست كه تا جهنم هست و دوزخيان در آن هستند آتش آن افسرده و خاموش نمي   گردد؛ ولی آن   گاه كه جهنم از ميان رفت، ديگر عذابي و در نتيجه خلودي نيست.

پاسخ شبهه

این شبهه ناشي از پنداري است كه تصور می کند آتش جهنم از هيزم   هاي افروخته   اي است كه از بيرون فراهم و مشتعل مي   شود، آن   گاه عده   اي را از خارج آن آورده و در آن قرار مي   دهند. در حالی که آتش دوزخ از هيزم بيروني نيست؛ بلكه ماده آتش   زا و مواد سوخت و سوز آن همگي خود انسان است: (فَاتَّقوا النّارَ الَّتي وقودُهَا النّاسُ والحِجارَة)(بقره/24)، (واَمَّا القسِطونَ فَكانوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا)(جن/15). خود تبهكار هيزم جهنم است و از اين رو، هرجا باشد شعله است و چون در قيامت كه دارالقرار است نه دارالعبور، مرگ را ميميرانند(مجلسی، (1404): 8/345ـ347) و مرگي نيست، او همواره زنده است و مي   سوزد. بنابراين، حتي اگر در دلالت بر خلود و جاودانگي عذاب   هايي هم   چون: (كُلَّما نَضِجَت جُلودُهُم بَدَّلنهُم جُلودًا غَيرَها)(نساء/56) و مانند آن ترديد شود، دلالت آيه: (نارُ اللّهِ الموقَدَة * اَلَّتي تَطَّلِعُ عَلَي الاَفئِدَة)(همزه/6ـ7) ترديد پذير نيست.

بر اين اساس، نميتوان گفت خلود به معناي مكث طويل است يا تا زماني كه آتش وجود دارد خلود هست؛ يعني هم   چون حبس ابد است كه اگر زندان برچيده يا ويران شد ديگر مَحْبَسي نيست تا زنداني در آن قرار گيرد، پس حبس ابد مطرح نيست؛ زيرا اوّلاً كفر و نفاق و گناه، خودْ آتش است  و آن   گاه كه در روح رسوخ كند روح آلوده به آن نيز آتش   زاست و اين دو از يك   ديگر منفك نمي   شوند. ثانياً موصوف به كفر و نفاق و گناه، امري مجرد است؛ هرچند سوزنده، هم مجرد و هم جسم است و مجرد هرگز از بين نميرود و جسم مرتباً تجديد مي   شود. ثالثاً در قيامت مرگ مرده است و به اين لحاظ ارواح كفار نيز مرگ ندارد. حداقل، شيطان و ذريه او كه وقود نارند به يقين مرگ ندارند، پس دوزخ يقيناً ابدي است. رابعاً زوال و نابودي در دنياست و آخرت دارالقرار است نه دارالمرور و نشئه   اي كه در آن مرگ و نابودي باشد، دارالقرار نخواهد بود.

بنابراین، اين پندار كه ممكن است روزي آتش به كلي از بين برود و بساط دوزخ برچيده شود، با آيات خلود و مانند آن ناسازگار است؛ زيرا چنان   كه گذشت ظاهر آيات فراوان، دوام و خلود است و معنايي مساوي معناي: (مكِثينَ فيهِ اَبَدا)( كهف/3) را افاده ميكند؛ مانند: (فَالَّذينَ كَفَروا قُطِّعَت لَهُم ثيابٌ مِن نار... كُلَّما اَرادوا اَن يَخرُجوا مِنها مِن غَم اُعيدوا فيها وذُوقوا عَذابَ الحَريق)(حج/19ـ22). حتي اگر دوام مستفاد از آن ظواهر «مادامت النار» دانسته شود، چنان   چه دليلي اقامه شد كه آتش دوزخ از بين رفتني نيست، خلود قطعي خواهد بود و چنين دليلي از آياتي كه ظهور دارد که در جهنم، اجل و مرگ نيست استفاده می شود؛ مانند: (والَّذينَ كَفَروا لَهُم نارُ جَهَنَّمَ لايُقضي عَلَيهِم فَيَموتوا ولايُخَفَّفُ عَنهُم مِن عَذابِها كَذلِكَ نَجزي كُلَّ كَفور  وهُم يَصطَرِخونَ فيها رَبَّنا اَخرِجنا نَعمَل صلِحًا غَيرَ الَّذي كُنّا نَعمَلُ اَوَ لَم نُعَمِّركُم ما يَتَذَكَّرُ فيهِ مَن تَذَكَّرَ وجاءَكُمُ النَّذيرُ فَذوقوا فَما لِلظّلِمينَ مِننَصير)(فاطر/36ـ37)، (اِنَّ المُجرِمينَ في عَذابِ جَهَنَّمَ خلِدون  لايُفَتَّرُ عَنهُم وهُم فيهِ مُبلِسون  وما ظَلَمنهُم ولكِن كانوا هُمُ الظّلِمين  ونادَوا يملِكُ لِيَقضِ عَلَينا رَبُّكَ قالَ اِنَّكُم مكِثون)(زخرف/74ـ 77).

ممکن نیست که کافر زنده باشد و عذاب نبیند و اين فرض نيز كه كافر زنده باشد و وارد بهشت شود، با اصل تحريم بهشت بر كافران ناسازگار است: (ونادي اَصحبُ النّارِ اَصحبَ الجَنَّةِ اَن اَفيضوا عَلَينا مِنَ الماءِ اَو مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ قالوا اِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُما عَلَي الكفِرين)(اعراف/50) ، (اِنَّ الَّذينَ كَذَّبوا بِءايتِنا واستَكبَروا عَنها لاتُفَتَّحُ لَهُم اَبوابُ السَّماءِ ولايَدخُلونَ الجَنّةَ حَتّي يَلِجَ الجَمَلُ في سَمِّ الخياط)(اعراف/40)؛ يعني همان   گونه كه دخول شتر در سوراخ سوزن ناممكن است ورود كافران به بهشت نيز ممكن نيست .

اگر كسي    احتمال برچیده شدن جهنم را بدهد، بايد روشن کند كه آيا شيطان هم از بين ميرود يا نه؟ اگر ماندگار است در جهنم است يا در بهشت، يا اين   كه در هيچ يك از اين دو نيست؟ در حالی که ابليس كه موجودي دایمي است، همواره معذب است. قرآن   كريم قهر و لعن خداي سبحان بر شيطان را اين   گونه بازگو مي   كند: (واِنَّ عَلَيكَ لَعنَتي اِلي يَومِ الدّين)(انعام/128)، آن   گاه او را تهديد كرده مي   فرمايد: (لاَملاََنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ ومِمَّن تَبِعَكَ مِنهُم اَجمَعين)(اعراف/179). شيطان پيشاپيش جهنميان است و در قيامت پس از حسابرسي و استقرار بهشتيان در بهشت و ورود دوزخيان به جهنم، مرگي نيست، چنان   كه عذاب جهنم تخفيف   بردار نيست: (اِنَّ المُجرِمينَ في عَذابِ جَهَنَّمَ خلِدون  لايُفَتَّرُ عَنهُم وهُم فيهِ مُبلِسون)(زخرف/74). كافران لدود و منافقان لجوج كه تحت ولايت شيطان به خلود در آتش گرفتار آمدند حتماً با خلود ابليس همراه   اند، وگرنه ازدياد فرع بر اصل لازم مي   آيد.

 شبهه چهارم: عذب عذاب پس از عادت

خلود كافران و منافقان در جهنم و سوخت و سوز دایمی آنان در آتش غير از ابديت عذاب است؛ چراکه اهل آتش با پشت   سر گذاشتن احقاب و قروني از عذاب آتش، داراي صورت ناري شده و به آن عادت مي   كنند و با آن انس مي   گيرند و این عذاب و سوختن به عنوان عادتي ثانوي براي آن   ها عذب، لذت   بخش و امري عادي مي   شود(ابن عربی(بی تا): 4/402).

تفصيل شبهه اين است كه کفر و نفاق و ملكات سوء، به لحاظ رسوخ يا عدم رسوخ در روح شخص تبه   كار از دو حال بيرون نيست؛ حالت نخست این که در جان عاصي رسوخ نكند و ملکه نشود و او فطرت توحيدي و نور دين خود را حفظ كند. در اين فرض، عقايد و ملكات سوء از عوارض و اوصاف مفارق روح است نه عرض لازم و ذاتي آن كه همواره با ملزوم همراه است و عرض مفارق سرانجام روزي دير يا زود از معروض خود فاصله مي   گيرد و رخت برمي   بندد و با زايل شدن اسباب پيدايش آتش، علل احتراق زايل مي   شود و شخص عاصي از عذاب مي   رهد. البته ممكن است فسق و مانند آن براي مسلماني كه اصل فطرت توحيدي را حفظ كرده، ملكه نيز بشود؛ ليكن او نيز با تحمل مدتي عذاب، تطهير و سرانجام وارد بهشت مي   گردد.

حالت دوم آن است كه عقايد و ملكات سوء از حد ملكه گذشته و صورت نوعيه راسخ در روح شود. در اين فرض، آن   چه از صورت نوعيه نشأت گيرد(عوارض و لوازم آن صورت نوعيه) براي آن نوع عذاب و تحمیل نيست؛ بلكه عذب و گواراست. توضيح اين   كه صورت نوعيه، مقوم حقيقت شيء، تأمين كننده جنس و فصل آن و صورت فعلي براي ماده آن است و اگر صورت براي ماده آن شد، ديگر عذاب نيست. بنابراين، اگر انسان يا هر موجود ديگر براي هميشه خوك، بوزينه، مورچه و مانند آن شد، از اين   كه خوك، مورچه يا بوزينه است ناراحت و معذب نيست؛ چراکه هم   چون سمندر به صورت حيواني ناري در مي   آيند و از اين رو، ممكن است دائماً در آتش باشند و بسوزند؛ ليكن آتش و سوختن براي آنان عذاب نباشد. همان   گونه كه ماهي در آب است و از آب تغذيه و استنشاق مي   كند، حيوانات سمندري نيز در آتش   اند و در آن تنفس و از آن تغذيه مي   كنند و اين تنفس و تغذيه براي آن   ها عذاب نيست. عذاب   هاي جسماني ممكن است در برزخ و مانند آن برای انسان عذاب باشد؛ ليكن آن   گاه كه واقعاً به صورت خنزير يا صور نوعيه ديگر درآيد  لوازم ذاتي آن صورت براي انساني كه بدين صورت درآمده عذاب نيست.

پاسخ شبهه

بزرگان اهل حكمت؛ مانند صدر المتألهين(صدرالمتألهین، (1419): 7/88و9/345ـ353) و استاد علامه طباطبايي قدس   سره(طباطبایی، (1403): 1/412ـ416) این شبهه را چنین پاسخ گفته   اند: در حكمت متعاليه ثابت شده كه انسان نوع متوسط است بر خلاف نظر ديگران که او را نوع اخير و نوع الأنواع دانسته   اند. تحت حقيقت انسان كه نوع متوسط است انواع فراواني وجود دارد؛ برخي از انسان   ها در جهت فرشته شدن(راه ايمان و عمل صالح)، بعضي در سمت بهيمه شدن(راه شهوتراني)، برخي در جهت سَبُع شدن(راه درندگي و خونريزي) و بعضي در سمت شيطان شدن(راه شيطنت) حركت مي   كنند.

حد و حقيقت ماهوي افراد گروه نخست، «انسانٌ مَلَكٌ» است نه فقط «مَلَكٌ»؛ زيرا او انساني است كه به اين سمت حركت كرده است و از همين رو، ممكن است از ملك نيز برتر باشد.

حد ماهوي افراد گروه دوم، «حيوانٌ ناطقٌ بهيمي» است. چنين انساني خنزير محض نيست؛ بلكه او «انسانٌ خنزير» است؛ انساني است كه از راه انسانيت خنزير شده است و از اين رو، به مراتب از خنزير محض بدتر است؛ زيرا خنزير محض آن ادراك و هوش را ندارد كه شهوت خود را با انديشه   هاي كاملِ بشري تأمين كند؛ اما اين انسان، موجود متفكر و هوشمندي است كه همه فكر و هوش خود را در راه تأمين شهوت خويش قرار داده است.

حد ماهوی افراد گروه سوم، «حيوانٌ ناطقٌ سَبُع» است. چنين انساني با گرگ كه «حيوانٌ ضاريء» است فرق دارد. او از راه انسانيت و با صرف هوش و انديشه خود در راه درندگي درنده شده است و از اين رو، از گرگ محض درنده   تر است.

قرآن   كريم كه منزه از فحش و سخن خلاف ادب است در بيان اين حقيقت مي   فرمايد: چنان انساني كه همه مساعي مذموم او در مسير شهوت بوده از حيوان نيز پايين   تر و گمراه   تر است: (اُولئِكَ كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلّ)(اعراف/179). راز اين نكته اين است كه مثلاً درندگي گرگ يا گزندگي عقرب محدود است؛ زيرا آن   ها نوعي خاص هستند؛ اما انساني كه راه بهيميت و چريدن و شهوتراني يا راه سبعيت و درندگي و گزندگي را بر مي   گزيند، انسانيت را كنار نمي   گذارد. اين دو نوع؛ يعني بهيميت و انسانيت يا سبعيت و انسانيت، نسبت به انسانی که به سمت بهيميت يا سبعيت حرکت می کند، در عرض هم نيست تا اين   كه انسان حركت عرضي داشته باشد. حركت و سير انسان؛ اعم از مؤمن و كافر، طولي است با اين تفاوت كه مؤمن با عمل صالح، در درجاتْ حركت طولي دارد: (لَهُم دَرَجتٌ عِندَ رَبِّهِم)(انفال/4) و كافر يا منافق با عمل طالح در دركاتْ سير طولي دارند: (اِنَّ المُنفِقينَ فِي الدَّركِ الاَسفَلِ مِنَ النّار)(نساء/145).

این نكته درباره راهيان راه شيطنت نيز صادق است. چنين شخصي از شياطين معمولي مكارتر است؛ زيرا او انساني است كه شيطان شده است. شيطنت نيز هم   چون بهيميت و سبعيت با انسانيت در عرض هم نيست تا آن شخص مكار انسانيت را رها كرده و به سمت شيطنت رفته باشد؛ بلكه اين دو نيز هم   چون موارد ياد شده در طول يك   ديگر است.

حاصل اين   كه انسانيت و فطرت توحيدي هيچ   كس نمي   ميرد و از بين نمي   رود: (لاتَبديلَ لِخَلقِ اللّه)(روم/30). در حركت   هاي ياد شده فطرت و خاصيت اوليه انسانيت زایل نمي   شود تا اين نوع به طور كَوْن و فساد تبديل به نوع هم   عرض شود؛ بلكه انسان با حفظ صورت نوعيه به سمت نوعي جديد حركت مي   كند. اين نوع جديد، صورت نوعي جديدي روي صورت نوعي اوّلي است، پس آن نوع نخست اكنون مستور شده است. كسي كه به سمت بهيميت و سبعيت حركت مي   كند، انسانيتي را كه مي   توانست شكوفا شود، زنده به گور كرده و روي قبر اين زنده ايستاده است: (وقَد خابَ مَن دَسّها)         (شمس/10) .

انسان داراي شهوت، غضب، عقل و قواي فراوان ديگر است. اگر انسان در يك سمت كامل شود آن قوه تكامليافته، صورت نوعيه او شده و قوای دیگر به اسارت اين قوه متكامل درمي   آيند، چنان   كه اميرمؤمنان(ع) فرمود: «كم من عقلٍ أسيرٍ تحت هوي أمير!»(رضی، حكمت211، بند 3)؛ يعني اگر انسان در جهاد دروني شكست خورد، هواي او امير و عقل وي اسير مي   شود و این هوا و هوس، عقل را زير پا مي   گذارد. عقل و فطرت كه زنده و دگرگون ناشدني است از اعمال قبيح صورت خنزيري مثلاً متأثّر مي   گردد؛ ليكن چون كاري از آن بر نمي   آيد براي ابد در رنج و عذاب است.

انسان، هم شهوت و غضب دارد و هم عقل و فطرت دگرگون ناشدني و از اوصاف و اعمال قواي تبه   كار دیگر متأثر و متحمل عذاب مي   شود. انسان پيش از سرگرمي به لذايذ و حايل شدن پرده   ها اين رنج را احساس مي   كرد و پس از آن   كه اين لذايذ از او گرفته شد و به خويشتن خويش بازگشت و ديد بر خود ستم كرده و به اسارت رفته است و كاري از او ساخته نيست نيز رنج مي   برد و رنج خود را اين   گونه در درون اظهار مي   كند كه: (رَبَّنا اَخرِجنا)(مؤمنون/107). اين نداي فطرت است كه از اسارت شهوت يا غضب يا مكر رنج مي   برد و خواهان رهايي از آن است؛ اما از سوي ديگر، چون فطرت را زنده به گور و اسيركرده، وَقود و حطب نار است و از او آتش مي   جوشد و بر او مي   بارد. تلاش و كوشش مستمر و بي   ثمر دوزخيان براي رهيدن و نجات از آتش كه در برخي آيات؛ مانند (كُلَّما اَرادوا اَن يَخرُجوا مِنها مِن غَم اُعيدوا فيها)(حج/22) بدان اشاره شده، نشان و گواه اين است كه آن آتش، عذاب است نه عذب و كسي به آن عادت نمي   كند. بنابراین، هرگز عذاب به عذب مبدل نمي   گردد و اواخر سوختن نيز هم   چون اوايل آن، عذاب است.

نتیجه

عامل جرم و گناه همواره به صورت ملكه در روح كافر، مشرك، منافق و تبه کار راسخ است و چون روح، امري ملكوتي و ثابت است از این رو، آن ها هر لحظه در حال عصيان   گري اند. عقيده و ملكه نفساني در دنيا قابل دگرگوني است؛ اما پس از مرگ و در آخرت كه دارالقرار است نه دارالحركه، امكان و مجال تغيير و تحول نیست و از اينرو، ابدي خواهد بود. باطن شرك و كفر و گناه، آتش است و از اين رو، جان آلوده به آن وقود نار و ماده آتش   زا است و چون اين ماده ثابت و زوال   ناپذير و منزّه از مرگ است، آتش   زايي آن هم ثابت خواهد بود. نظام آخرت، نظامي متفاوت از نظام دنياست و آتش آن نيز با آتش دنيا تفاوت دارد؛ مثلاً در دنيا درخت   ها با آب اِشراب و تغذيه مي   شود نه آتش؛ اما در جهنم درختي نسوز و جاويد هست كه با آتش تغذيه مي   شود و ميوه آن هم آتش است(سوره صافات، آیات64- 65). روح همان   گونه كه در دنيا بدن را تأمين و تدبير مي   كرد، در آخرت نيز روح آلوده به سبب رسوخ كفر و نفاق و گناه در دل و جان، مبدأ پيدايش آتش است؛ هم خود مي   سوزد و هم بدن را با سوختن تغذيه مي   كند و مي   سوزاند و این آتش و عذاب با رحمت تکوینی و عدالت حقیقی خداوند هم ساز است و بر حسب عادت اثر آتش از بین نمی رود و گوارا نمی شود.

ناگفته نماند که شبهه   هايي همچون توهم ناسازگاري خلود با عدل و رحمت الهي و اصل توافق جزا با عمل، ناشي از صرفاً جسمانی پنداشتن معاد و لحاظ نکردن جان و اعتقاد در آن است.

 

 

منابع:

1 قرآن کریم.

2. ابن عربی، محی الدین(بی تا)، الفتوحات المكيه، تحقیق: عثمان یحیی، بیروت.

3. امام علی بن الحسین(1379)، صحيفه سجاديه، قم، انتشارات اسلامی، هشتم

4.اميل دوركيم)1379)، تقسيم كار اجتماعي، ترجمه باقربرهام.

5. بهائي، محمد بن شیخ حسین عاملی(1415)، الأربعون حديثا، قم، نشر اسلامی، اول.

6. پاینده، ابوالقاسم(1361)، نهج الفصاحه، جاویدان، تهران، شانزدهم

7. تاج زمان، دانش(1364)، مجرم كيست؟ جرم شناسي چيست؟ موسسه كيهان.

8.حلی، علامه حسن بن یوسف بن علی بن مطهر(1415)، كشف المراد، قم، جامع مدرسین، پنجم.

9.رضى، سيد محمد بن حسين(1414)، نهجالبلاغه، مصحح: صبحىصالح، قم، موسسه دارالهجرة.

10.صدرالمتالهین، محمد(1419)، الحكمة المتعاليه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، پنجم.

11. صدوق، ابو جعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمي (1404)، من لا يحضره الفقيه، قم، جامعه مدرسین، دوم.

12. طباطبایی، محمد حسین(1403)، المیزان فی تفسیر القرآن، چاپ پنجم، بیروت، موسسه اعلمی.

13. فرهنگ معین فارسی.

14. فیومی، احمد بن محمد بن علی(1405)، المصباح المنیر، دارالهجره، قم، اول.

15. قمی، شیخ عباس، مفاتيح الجنان، دعاي جوشن كبير.

16.كلينى رازي، ابو جعفر محمد بن يعقوب(1407)، اصول کافي، مصحح: على اكبر غفارى، تهران، دارالكتب الإسلاميه.

17. مجلسي، محمد باقر(1404)، بحار الأنوار، بيروت، مؤسسه وفاء.

18. موسوي خميني، امام روح الله(1390)، تحريرالوسيله، مكتبه العلميه الاسلاميه.